بیست و چهارم پاییز:
دیروزبه دنیا آمدم
عاشق شدم ، دیروز
و دیروز بود که من مردم
بیست و پنجم پاییز:
امروز، زاده شدم
ظهر ، عاشق خواهم شد
و غروب نخواهم مرد تا....
بیست و ششم پاییز:
که در من زاده شوی،
با تو هستم عشق پاییزی عشاق
و ...آنگاه
هرگز پاییز نخواهد شد
بیژن نجدی
سقوط که می کنی!
انگار همین دیروز بود که شکوه و جاودانگی را در چهلستون و سی و سه پل و تخت جمشید و نقش رستم نشانه گرفته بودی که : معماری ،هنری است که فضا را شکل می دهد ، به نفع انسان.
انگار همین دیروز بود که سرت را بلند کردی و دبیرستان دولتی را دیدی و شطرنج بازی را که همان درسهای دبیرستانش هم متوسط بود. و در ازدحام کلاسهای کنکور و مدرسه های غیر انتفاعی و چه و چه فریاد زدی من می خواهم .و در میانه ء روزی 11 ساعت درس خواندن هایت تنها و تنها برنامه های مستند معماری را نگاه می کردی.
انگار همین دیروز بود که با انگیزه ای در حد انفجار آمدی که معمار شوی . با یک دنیا شور و عشق .
فلان درس را هم افتادی و رفیقت دارت برایت حساب می کند که مشروط نمی شوی . وتو واقعاً متعجبی که حتی این هم تکانت نمی دهد.
معمار شدنت این بود؟ مگر تو نبودی که می گفتی من با همه فرق دارم .من عاشق معماری هستم.من دیوونه ء این رشته ام. مگر تو نبودی که حتی از عکسی که گذری دیده بودی هم ایده می گرفتی.
داشتم فکر می کردم که نظام دانشگاهی ما چنان بد بود که استاد پیرنیا هم از آن فرار کرد. اما آیا من چیزی در چنته ام هست . نکند عین احمق ها فقط خودم را گول میزنم و شرایط را علت می دانم . داشتم به ایده های شکست خورده فکر می کردم. و به این که سر هر تحویل پروژه چنان له می شوم که فقط می خواهم تمام شود.
بله بله می دانم. اینجا را کرده ام جایی برای ناله زدن های بی ارزش .از آن یأس های کوچک که آی زمین وزمان! شما من رو درک نمی کنید. ولی ، اگه همه ء استادامون بگن کار دیکانستراکشن مسخره است ، واقعاً مسخره است ؟ اگه مسخره است واسه چی ؟ چون مثل بقیه نیست؟ تعریف مسخره چی می تونه باشه.
وقتی بلند پروازی ، وقتی بالا رو نگاه می کنی! یعنی وقتش شده که سقوط کنی. سقوط که می کنی ....
هر طرف را که نگاه می کنی اشکالی هست و منتظر تو . ماکت هم که حا لا حالا ها تمام نمی شود. پروژه ء قبلی را هم که خراب کرده ای و نمی توانی به آن دلخوش کنی.
توی این هیری ویری انواع تجربه های تلخ گذشته هم به ذهنت چنگک می زنند.
دور چشمات سیاه شده و سرت گیج می ره. دو شب کم خوابی داری و امشبم که خواب حرام .
از بچه ها نمی پرسی . چون می دونی خودت از همه عقب تری. بی خود اعصابت خورد بشه که چی؟
همینطور جان می کنی و بدو بدو خودت رو به کولاژ می رسونی که کاتر بخری. چون کاترت شکسته.
تو راه همینطوری با چشمای باز می خوابی و موقع برگشتنم که فعل جون کندن رو صرف می کنی.
و در همین حال خانم و آقایی را می بینی که با بچه ء کوچیکشون دارن پیاده روی می کنن. راحت و بی خیال.
آی ! چقدر از روزمرگی ها جدا افتادیم.
آی . کجایی زندگی. دلم هوای بستنی کرده . از اون بستنی های حاجی آباد. وقتی تو بی خیالی روزای دبیرستان با شیوا می خوردیم. دلم هوای سراوان کرده. شیوا دلم تنگ شده. کجایی دختر؟
تفسیری بر :بد باختن
e 4
c 5
C f3
e 6
مدتی بود یه دست شطرنج نزده بودم.
این یه بازی نیست .
چرا.دقیقاً یه بازی ِ . اونم مبتذل. واقعی نبودنش رو می بینم.
آخ که گاهی چه مبتذل میشی سارا.
آره. وگرنه توش نمی افتادم .ولی ابتذالم یه تجربه است . تا مبتذل نباشی معنی ِ آدم بودن رو نمی فهمی.
F f3
خواهش می کنم ادامه نده.
من یه بازنده ام .کسی که همه ئ عمر مات بوده.
فروتنی احمقانه .لا اقل وجودشو داشته باش بگو تو هم تو بازی افتادی.
کوه های دیلمان را دیده ام . مردمش را هم دیده ام.
من عادت ندارم تجربه هام رو تو سر این و اون بکوبم.
مطلق
لابد یه خاکستری ِ گسترده.
احساساتی
لابد یه منطق خودخواهانه. منطق تو به هیتلر میرسه!
اشکالت اینه که اول منو سوپر من دیدی و بعد ذلیل.
نه. اول ادعا دیدم و بعد بی ادعایی.اول ترس دیدم و بعد بی پروایی.
و حالا دوباره همان اول را می بینم.
تفکر تو به امثال ِ فلانی میرسه.
اصلاً من قبول دارم. خودمو تغییر می دم.
نه . من نمی خوام کسی رو تغییر بدم.
من تغییرش می دم .من همون خرمگسم. یا پشه ! کافیه یه تلنگر بزنم.
اصلاًمهم نیست.
بله. برای تو هیچ چیز جز خودت مهم نیست.
من اینجوریم. آره آقا جون من اینجوریم .
« با دیگران زیستن به حساب ایشان ، و گفتن که من اینچنینم »
(چند بار، چند هزار بار اینو گفتم . ولی هنوز معنایش نچکید . هنوز تازه است و. هنوز در ذهن ننشسته)
من فقط دارم می خندم.
که منو سوژه کنن واسه لحظه های ...
گاهی فکر میکنم باید پوچ بود.
هرگز اونقدر سبک نمی شم که از زمین جدا بشم.
آسمون واسه نگاه کردن خوبه. زمین واسه زندگی.
همون که بار سنگین تاریخ رو روی شونه هاش حس می کنه.
همونقدر مسخره است که یأس ِ کوچک!
حرف زدن با شما ها رو بلدن!
من آنچه تو می گویی هستم. آیا تو آنچه که می گویی هستی؟
نه تو آنچه که من میگویم نیستی و من …
بسه. تمومش کن.
و تا هر وقت دلم بخواد ادامه می دم.
و من تمومش می کنم.
چون هیچ وقت برای خندیدن شروع نکردم.باید تا جایی رفت که ارزش رفتن داشته باشه.
Check+ +
سیاه واگذار کرد. سیاه مات شد. و تمام.
1 - 0
و هزار چیز دیگر. هزار واژه ، هزار مفهوم دیگر.
و هزار کلمه.
کاشکی داوری.
من اما حتی دلگیر هم نیستم.و عجیب است. و هنوز نمی ترسم.
و نمی دانستم.
چرا خسته شدم؟
چرا دیگر نای جنگیدن نداشتم؟
چرا ؟ من که به خودم، به راستی ِ مفاهیمم ، به صداقتم ایمان داشتم. من که اشتباهاتم را هم می شناختم .
من که حرف داشتم. من که حتی دلیل هم داشتم . چرا اینقدر بی تفاوت شدم که حتی حرکات حریفم را نگاه نکردم؟
چرا؟
و اکنون
واکنون چرا عطش عجیبی دارم برای ایمان. برای واژه. برای التزام. برای تعهد. برای آزادی . برای مقاومت در برابر هر چیز بی معنی و پوک. حتی تو.
و اکنون چرا ؟ چرا دوباره دارم بی تفاوتی ام را فراموش می کنم و به حرف می آیم؟ و حرف های نزده و کهنه شده در ذهنم عجب رقصی راه انداخته اند. چه اهمیتی دارد من آدم باشم یا نه. او زنده باشد یا نه .
من که صادق بودم.و شاید مشکل همین بود. من پشت آن کلک های کوچکم به طرز احمقانه ای صادق بودم.و خیلی هم کوچک .
شاید از همین باختم. شاید از همین بود که نای ادامه دادن نداشتم. شاید از همین بود که ساکت شدم. ساکت که نه، به نجوا افتادم.شاید از همین است که هنوز تمام نشده ام . که هنوز کم نیامده ام. پس چرا کم آمدم؟
اینجا کجاست. من به کدام بیابان ، کدام بادیه ، کدام شوره زار فرود آمده ام ؟ من را نه قراری است. و اینجا چنان خالی .که حتی فریاد هم پرش نمی کند.
داستان را طور دیگری ساخته ام . نه احساساتی و نه منطقی !و نه هیچ جور ِ دیگر. اما داستانی که سوژه اش به نویسنده بخندد بهتر که ننوشته بماند. داستان ِ من ،همین جمله های بی ربط وبا ربط.اما راست. همین گنگواره های مانده در ذهن . همین کدر. همین هیچ. همین بی تفاوتی من.که حتی پایان را برنمی تابد. داستان تو مثل ریا. مثل لجن.
« مشاوره ء روان شناسي!»
يا « زماني که کارم به نزديکاي تيمارستان بکشد!»
چرا ساکتي؟
حرفم نمي آيد!
چرا؟
نميدانم! حس ميکنم " دهان و لبي دارم ماهي وار، بي امان در کار، و آوايي نه!"
هميشه اينجوري ساکتي؟
آره، هميشه کلي ساکتم!
دوستانت!
دوستشان دارم!
ولي ساکتي!
نه ! خيلي هم شلوغم! يکسره حرف ميزنم!
پس اين سکوتت؟
زير کلمات مي پوشانمش!اينجوري رندانه تر هم هست!
رندي؟
کاش بودم!" رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار؟"
اهل شعرم که هستي!
نه اهلش نيستم! با شعر زندگي ميکنم!
گاهي اوقات بي دليل گريه ات نميگيرد؟
هميشه گريه ای در گلو دارم! با دليل ، يا بی آن!
پس...!
نه، هميشه خنده رو بوده ام!
اين را هم ...!
بله، زير خنده مي پوشانم!
تنهايي؟
بسيار!
پرش نمي کني؟
هر چه بيشتر پرش می کنم،تنها تر مي شوم!
شده با خودت حرف ....!
خيلي زياد! با خودم کلي حال مي کنم!
با ديگران چطور کنار...
برايشان بيشتر از ديگران انرژی مي گذارم
آنوقت...
بله ! آسيب می بينم!
تو که ...
نه مسئول ديگران نيستم!
پس چرا...
از سر بي مسئوليتی ، مدام مسئوليت مي تراشم !
عاشق کسي...
نه!
چرا؟
چون همه کس را توان بار عشق نيست!تازه !« عشق يک مزاح شش ماه و يک ساله نيست!»هر جلب توجه ساده ای را عشق نتوان گفت.
چطور عشق را...
با نفرت!
نفرتت را از کجا ...
از عشق!
چرا اين همه متضاد!
متضاد ها هميشه در همند!مثل يين و يانگ!
يين و يانگ؟
عقايد فلسفي چين! از تائو .
پس فلسفه....
حالم را به هم ميزند!
ولي..
بله. بهش مي پردازم. با بيزاری! البته مثل يين و يانگ
تازگيها مشکل جسمی....
هفته ای 1 کيلو اضافه يا کم ميکنم.ريزش مو ندارم! سپيدی موهايم را با رنگ ميپوشانم! مادرم معتقد است گواتر دارم. خواهرم ميگويد "امل "ام. دوستانم معتقدند جوات شده ام!
و مشکل پوستي ، مثل حساسيت؟
گاهی ميخواهم پوستم را منفجر کنم! بپرم بيرون!
چرا؟
در پوستم نمي گنجم!
از خوشحالي؟
نه! همينطوري !
آخه بي علت که...
علت داره! ولي ناشناخته مونده!
چند تا تمرين بهت ميدم که...
انجام نميدم!
چرا؟
چون دوست ندارم!
باز هم که....
اين هم علت داره! ولي نمي خوام بگم!
خب.براي امروز کافي است. جلسه ء بعد کی ....!
نمي آيم!
شايد بتونم کمکت کنم راحت تر ...
نه ديوانه تر از اين حرفهام! مثل سنگم! ميخ آهنين ام کارساز نيست! خداحافظ
خداحافظ. راستی! تو اصلاً ديوانه نيستی ! خيلي هم عاقلی!مشکلت اينه که يه کم زيادی...
وای !... پس يه نوبت برام بزن!
بهار ۸۵

اَويرا بوم
تی رچه په
کن تا سايه
تی رچ
اَوير
می مج
اَوير
اَوير
اَوير.....
گم شده ام/ پي نشانه هايت./ زمان درازي است/
نشانه هايت/ گم اند /جستجوي من ( نيز) / گم / گم ( نيز) / گم ...
Avira bom / ti reche pe/ ken ta saye/ti rech/avir/mi mej/ avir / avir / avir…..
مسعود پورهادي
از مجموعه شعر : باد بامو درشين باورد
کارت تبريک را برمي دارم!صنمی سه تار به دست! از آن دختر های قجر! با 10 تا امضاء.هر کدام يک جور.
خط مانيا را مي خوانم:
يک سال گذشت، ولي هنوز هم بزرگ نشدی
به هر حال ،تولدت مبارک!
نگاهي ميکنم به پارسال. 10 تا دانشجوی ترم اولی ميبينم که توی "سيلور" نشسته اند. دختر ها يک طرف، پسر ها طرف ديگر.وسط يک عده دختر، پسر ِ متفاوت که داشتند توی هم مي رفتند! ما چند تا بچه معمار برای خودمان دنيای ديگری داشتيم.آن وقتها هنوز آنقدر عاقل نشده بوديم که بدانيم پشت درهای سيلور ، جماعتِ ديگران از ما چه می گويند . آن وقتها هنوز من تو لاک خودم نرفته بودم،ليلا بلندتر می خنديد.آن وقتها هنوز...
مانيای خوب امسال چنان بزرگ شدم که حالم به هم مي خورد!اما نمی دانم آنقدر بزرگ شدم که "آدم بزرگ" باشم؟همين يادم مانده که هنوز گاهي ذوق ميکنم هر چند کم! که هنوز هم اشکم ،دم مشکم هست . هنوز هم وقتی دلم از جمع ميگيرد با شهريار کوچولو که مثل ِ مثل ِ شازده کوچولو هست بازی ميکنم! و با غزل و عسل دم خور ميشوم!و يک بار هم جواد کوچولو بهم نخود داد! همان جواد که همهء بچه ها را ميزند!همان جواد که از شهر بيزار است!ودکتر هم نفهميد چرا؟
دوستي مي گفت : بيست سالگی تحولی بزرگ دارد .
بيست سالگی همه اش تحول بود.تحولی که کامل تر ميکند. و چه دردناک!
تابستانی داغ که پر از اميد بود .
پاييزی که صدای يک ساز کم کمک خاموش شد.
زمستانی که سرگيجه بود .
بهاری که با شروع فريب کوچکی داشت.
و وسط های بهار بود که ديدم بيست سالگی را سرکشيدم و دارم به دُردش ميرسم!
بيست سالگی فرياد داشت!لبخند داشت! غم داشت! عبور داشت ! و همه مال بيست سالگي!
بيست و يک ساله شدم. ديگر نمي توان بيخود خنديد. نمي توان بي دليل فرياد کشيد! پخته شدم و انگار کمی"خانم" تر !ديگر نميشود از پنجره ء دانشکده انساني راهی برای خود بسازم و از دست نگهبانش فرار کنم و وقت ِ گير افتادن با هزار دليل ِ چپ اندر قيچی خود را رها کنم ! اين بازيها با بيست و يک سالگی و با "خانمی" به وقار ِ !!! من کمتر جور در مي آيد. ديگر لجبازی هم فايده ندارد! مادر می گويد: دختر بس کن ، بيست و يک سالت است! بيست و يک ساله شدم و ديگر نميتوانم چشم هايم را ببندم و به صدای سازی دلخوش کنم. خاموش شده!
آخرين بار مرغ سحر را زده بودم. باز هم جلو جلو.
نُتش را از کجا آوردي؟
از تو اينترنت!
بزن ببينم چی ميزنی!ما سراپا گوشيم!
و چه خنديده بوديم وقتي سازم صدای چکش ميداد.
آرشه هاي تو خالی. تو پر. نرم ، مثل رويا. استاد عالی زده بود و من خراب کرده بودم.
" خونه ء مادر بزرگه"!
"سکوت " کلهر!
چند تا آهنگ ؟
دستم پينه بسته بود. بس که تمرين کرده بودم. دل انگشتم را می مالم!پينه ندارد.از دوره ء مطربی کتابی مانده و چند تا نوار کاست و يک دنيا سوز که ميخواستم با کمانچه فرياد کنم و نشد.پس من اين فرياد را چه کنم؟. پژواک صدايی که دير گاهی است شنيده ام و ناتوانم از تکرارش.ناله ء دستهای فرشبافی که صدای تراق تراق" دفعه" اش بر مغزم سنگينی ميکند. از همان موقع که مادر فرش می بافت!پس من اين فرياد را چه کنم؟
بيست و يک ساله شدم ولي خوب که مي بينم شمارگان عمرم خيلکی بيش از بيست ويک است! عمرم به انوشيروان "عادل"! ميرسد که چه ها با پدرم نکرد.عمرم به سرباز مغول ميرسد که برخواهرم دست دراز کرد ،به شيريني فتحش! ... به مناره هاي سبزوار ميرسد که تيمور از سر برادرهايم ساخت! (راستي چرا برادر ندارم؟ مگر آرش برادرم نبود؟پس چرا سر ِ هيچ مُرد)به جنايتی ميرسد که مرا و ديگران را کنار سر در مسجد عتيق قزوين گردن زد! به زالوی سر بيجار ميرسد که پايم را چسبيد.به راه اسپيلی ميرسد که سراجير بود. به رعنا ميرسد که روسياه شد.به هيبت ميرسد که پرتؤو بود و هيچ اقرار نکرد.
عمرم به شمردن هزارها می رسد. به عمر نان و طعم تلخ نبودنش! به عمر دستهايم .در کارِ ساختن کاخ تابستانی خشايارشا.و پختن خورش براي ضيافت ديگري و يا در بستر هوس فلان شاه سلجوقي،که ترسناک بود!به عمر فخر النسا ئ شازده احتجاب با عينک و سرفه ها و کتابهايش!يا مارال ِ کليدر، همان عاشقي که کودکش بر پشت مي بست. عمرم بسيار است! به عمر روستاي پدر! به عمر زرجوب مادر، آن وقتها که آبش روشن بود! به عمر آن نجوای تالشی که در ماسوله مي شنيديم و پنجره اي که باز بود و آن پيرزن. و مي خواستم گريه شوم، آنروز! کاش ميرفتيم داخل! کاش آنقدر کوچک نبوديم که به حرف استاد تنها به بيرون ِ ساختمانها بسنده کنيم! آنروز چند ساله بودم؟چند ساله شدم؟....
«مرا چه به عمرم!»
«مرا چه به عمرم!»
تير ماه 85
سراجير= سرازيري. پر فراز و نشيب
پرتؤو = پر تاب. پر توان
دنيای کوچکي دارم!با فضا هايی که متعلق به آنم. با آدم هايی که " آشنايند"
با هر که بخواهم قسمتش ميکنم . هر وقت که بخواهم. با هر که "عزيز" باشد. بسياری به دنيايم آمدند و زود برگشتند. بعضي خواستند بيايند و من نگذاشتم. و برخی هم ناخواسته آمده اند و ناراضی! و بوده اند اندک کسانی که بسيار در دنيايم جا باز کرده اند. و ماندنی شده اند. اما دنيای خودم ، جاهای خاص خودم را دارد. جاهايی که دريچه ندارد. تنهايی هايی که هيچ کس را توان پر کردنش نيست!
کوچه گردی زياد دارم.با دوستم دوربينی برميداريم و مي افتيم در خيابان به ثبت ِ لحظه ها! و گاه بدون دوربين آنها را بخيلانه برای خود نگه ميداريم.
بد خلق و شلوغ و عصيانگرم. داد و بيداد ميکنم و دائم حرف ميزنم. اما گهگاه زياده ساکت ميشوم. دوستانم، بيشتريشان، از دور مرا آرام!!! ، مغرور و کمي " بدتر" از آنچه هستم ديده اند. آشنايی را، راحت تاب می آورم!غريبگی را بيزارم! به قول يکي از دوستان "اگر مهربان باشم بسيار مهربانم و اگر بد اخلاق باشم ، زياده" .
ميل ِ وبلاگ نويسی ،سالی است که در سرم افتاده . با بد بينی ها و به قول سارا " محافظه کاريهايم" به تاخيرش انداختم.اما سه ماه پيش تصميمم را گرفتم که دفترچه يادداشتی اينترنتی داشته باشم و منتظر بهانه ء باز زاده شدن بودم، تا ده تير آمد. تينا جان ديگر زندگی انگلی و پشه ای کفاف نميدهد،! هر چند هنوز انگل ِ کامنت های تو يکی هستم.!
اينجا را گذاشته ام براي نوشتن چيز هايی که به ذهنم تلنگر ميزنند .شيوه ء نثرم تقليد ناشيانه ای است از آنچه خوانده ام ! شعرنمي گويم. آن را زندگي ميکنم! نيز مينويسم از شعرهايي که دوستشان دارم و آدم هايي که دوستشان دارم! و آنها که دوستشان ندارم! و از همه متوقعم که فکرم را و نگاهم را نقد کنند و آنجا را که نديده ام نشانم دهند.
يک تشکر از دوست خوبم امين مهرتاش که زحمت در آوردنم از وضع گمجي معمولاً به عهده ء اوست!
