تبليغاتX
...

 

 

   در راه دلهره داشتم. که این چشم گنده من را جدا می کند. از جدا بودن بیزارم. از اینکه از بیرون به آنها ، به خودم ، نگاه کنم گریزان بود ه امو هستم . همیشه وقتی بهشان می رسم لال می شوم . هیچ گاه کلام نتوانسته عشقم را در خود بگنجاند.و حالا  فکر می کردم نکند دوربینم حجابی باشد میان ما. نکند مرا نپذیرند....

   اولین صدای چک چک  که بلند شد دیگر با تمام دستفروش های بازار ماهی فروشان رفیق از آب در آمده بودم. دانه دانه سوژه نشان می دادند. خانم از اون ماهی ها بگیر. از این انگورها. از اون شور کولی.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 7:39 | لینک  | 

 

 

 

 

اینجا کجاست؟

من در کدام بادیه ، کدام گورستان، کدام کویر گم شده ام ؟

«شب زخم های کهنه را می پوشاند.»

پیران  گویند .

کجاست آغوش شب که مرا با زخم هایم پناه دهد.

که گونه های کبودم را نوازش کند.

و زخم هایی را که هر چه عریان تر می شوم کراهتشان بیش است

 من قول  می دهم که نبارم .

کجاست شب که او را بر خود بپیچم

و یله در آغوشش چشم هایم را آرام ببندم.

کجایی تاریکی؟

می خواهم بنوشمت تا صبح .

کجایی شیطان؟

می خواهم گناه را به دندان کشم به سرخی سیب .

به عشق شب.

اینجا کجاست که آسمانش را هیچ ستاره  نیست.

من در کدام خار زار گم شده ام.

که سرخی  آتش بر تنم می رقصد و خود پنداری آتشم.

که وحشت چشم هایم را می درد  و هزار هزار داغ است در سینه ام

چه آفتاب پلیدی!

تو کدامین عذابی در این جهنم هول.

چرا نمی روی که نبینم.

چرا نمی روی که شب آرام و بی صدا به سراغم آید؟

که دست های چغرش را بر من کشد

که دست هایم را بگیرد

که کبودیهایم را پنهان کند

ودر پناهش چشم هایم را ببندم.

بدون خون. بدون مرگ. بدون هراس

و در گوشم بخواند :

آرام

      آرام

            آرام تر...

و من بسان دخترکان کوچک رویاها

آرام  شوم.

آرام

    آرام

          آرام تر.

 

 

عکس از سامان اقوامی

نوشته شده توسط سارا در ساعت 23:4 | لینک  | 

   اولین بار در سروان کلیپ تصویری "shape of my heart" را دیدم.کلیپی از فیلم سینمایی حرفه ای با بازی قشنگ "ژان رنو" و دختر کوچکی که اسمش را نمی دانم.

   ترانه اش بغض آور بود و تلخ. ودر عین حال آشنا.  زیبا بود. آنقدر که در همهه ء فریاد های شجریان و کمانچه ء کلهر هم گاهی هوایش را میکردم.  آنقدر که روزی چند بار آنر ا می شنیدم و می خواندم.

   بعدها سر کلاس آقای جوانمردی ، سارا کنارم ایستاده بود و در جواب استاد که( چی رو از همه بیشتر دوست داری ؟) پاسخ داد: یه ترانه از استینگ. " shape of my heart" .

  خیلی برایم جالب بود که دوست تازه ام هم این ترانه را اینقدر دوست داشت . شروع کردم به سین جیم کردنش . فیلم حرفه ای رو دیدی؟ این ترانه واسه ء اونه. ا ِ چه بد. من هم ندیدم . ولی کلیپ تصویریش رو دیدم.  یه دختر کوچیک ِ که نیروهای پلیس امریکا تمام خانوادش رو می کشند و خودش چون خونه نبود جون سالم به در می بره. بعد  پیش یه آدم کش حرفه ای می مونه و آموزش می بینه . می خواست انتقام خانوادش رو بگیره . فکر میکنم مشکل سیاسی داشتن!!!

   بعد ها که هر دو فیلم حرفه ای رو دیدیم من فهمیدم  حس تخیلم برای خودش داستان دیگری ساخته بود که با داستان اصلی کمی، (یه کم بیشتر از کمی) فرق داشت. سارا هم  برداشتش به کل عوض شد. او هم این ترانه را با حال و هوای خواندن کتاب های جورج اورول و میلان کوندرا و .... طور دیگری تصور کرده بود.

   اما بقض ترانه برایمان ماند. و هم حس غریبش. حالا دیگر ترانه استینگ یکی از نشانه های دوستیمان شده. ترانه ای که شب های تحویل پروژه 10 بار گوش می دهیم . گاهی در سکوت کار می کنیم و گاهی هم با هم یکصدا تکرار میکنیم :

But that's not the shape of my heart
That's not the shape, the shape of my heaaaaaaaaaaaart….

حالا دیگر ترانه ء استینگ جدا از حزنی که تداعی کننده ء حزن هایم است ، جدا از آرامشی که به تلاطم هایم می دهد. جدا از همه ء خاطرات ، رنگی از سارا هم دارد.

 

متن کامل ترانه را اینجا بخوانید :

 

http://www.azlyrics.com/lyrics/sting/shapeofmyheart.html

 

 

   

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:1 | لینک  | 

 

پیشتر گفتیم که سارتر شکست را به نتیجه رسیدن طرح های انسان تعریف می کند و آن را معلول از خود بیگانگی میداند.  بیگانگی عبارت است از حال کسی که از اصل انسانی اش دور شود و این امر علل بسیاری دارد.اما نتیجه ء آن جدا شدن فرد از محیط پیرامونش است . به بیان دیگر زمانی است که طرح ها و نیز فعالیت ها و محصولات کار آدمی بر او تسلط یابند. و اراده ء آدمی در آن میان از میان میرود. ( مارکس بیگانگی را این چنین تعریف می کند: بیگانگی حالت کسی است که از خود اختیاری ندارد و با او مانند شیئ رفتار میشود و بردهء اشیاء مخصوصاً پول میگردد . یا "بودن" را فدای " داشتن" میکند. )


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 7:22 | لینک  | 

 

شکستن کوتاه بود.  اما چند بار ضربه زدند تا آن بلور صاف شکست. سیگاری بر لب می گذاری و موهایت را عقب میدهی. با دستهای چروک شده و بی رمق.

سکوت که می کنی و به دورتر ها که می نگری  بغض  من کم کمک طلوع کرده.هر چند این طرف ، خورشید سبزه میدان را غروب کرده باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:58 | لینک  | 

  

 سارتر در گام بعدی آزادی مورد نظر خود را از آزادی بورژوائی تفکیک میکند.

   تمدن بورژوایی نخست آزادی تجارت را مطرح می کند. آنگاه از آزادی هایی نظیر آزادی اندیشه و آزادی مطبوعات سخن به میان می آورد.

   تجارت آزاد بر طبق تعریف سارتر( و به قول خودش طبق تجربه ء 2 قرن ) به استعمار و استبداد و سیاست نو استعماری وابسته است و خود به خود سبب نفی آزادی دیگران می شود. بنابراین در ذات خود آزادی نیست. ابزاری است برای سلب آزادی.

   آزادیهای دیگر نظیر مطبوعات و آزادی اندیشه نیز حتی اگر در چنین کشورهایی تحقق یابد چون بر پایه ء نقض آزادی در جایی دیگر بنا شده در واقع آزادی گروهی برگزیده است برای سلب آزادی مردم دیگر. پس بدان علت که در خدمت سرمایه داری قرار دارد عینی نیست. . چرا که در گرو اسارت دیگران است و ذاتاً مفهومی است متناقض.این آزادی مفهومی انتزاعی است.

  


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 8:22 | لینک  | 

اخیراً بد جوری شیفته اش شده ام.

ژان پل سارتر . فیلسوف آزادی. کسی که جز برای آزادی چیزی نگفت و چیزی ننوشت.

دو سه ماهی میشود که تمام هم و غمم شده سارتر و عقاید او. به نوعی خودم را در او باز یافته ام. چیزی که پیش از این بارها برایم اتفاق افتاده. شیفته می شوی. نزدیک میشوی. می شناسی و دیگر شیفته نیستی. ولی تحت تأثیری. در این سطور قصد آن دارم که فیلسوف آزادی را تا آنجا که شناخته ام باز گویم. بی هیچ ادعایی ، چرا که هنوز اثر عظیمش " تهوع " را نخوانده ام. و نمی توانم خود را مسلط به فلسفه اش بدانم.

 

  اساس فلسفه ء سارتر بر آزادی است. سارتر آزادی را وسیله ای می داند که به بشر امکان می دهد تا ماهیت خود را تحقق بخشد و رفته رفته تعریفی از خود بدست دهد. آزادی امکان بشر است برای زندگی دیگر و بهتر.قدرت اوست برای اینکه عالمی دیگر بسازد وز نو آدمی.فضایی است در برابر  فضای  بسته و متحجر اشیاء.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 10:42 | لینک  |