پردهء اول:
مجری تلویزیون به صندوق نزدیک می شود. خانم تر و تمیزی چند تا هزار تومانی در صندوق می اندازد و با لبخند ملیح به طرف مجری می آید. مجری شروع می کند: خانم انگیزتون چیه که تو این روز بارونی اومدید اینجا و دارید کمک می کنید؟ خانم که شبیه فرشته هاست ،( البته من از فرشته ها بیزارم چون عرضه ء بد بودن ندارند) دهان مامانیش رو باز میکند که: خب من نمی تونم تحمل کنم که یه بچه ء بیگناه توی یه روستای دور افتاده لباس برای مدرسه نداشته باشه و بچه ء من داشته باشه. واسه همین خواستم به سهم خودم کمکی کرده باشم. مجری اندکی خوش و بش می کند و می گذرد. خانم ملیح که داشت راه می افتاد یه دفعه برمی گردد که : آقا این مصاحبه کی پخش میشه؟.....
ادامه مطلب
با دیدن نام اوریانا فالاچی درپندار ناخواسته یاد کتاب بزرگش " زندگی ، جنگ ، و دیگر هیچ" افتادم. کتاب را 2 سال پیش خواندم. کنج کتابخانه ء یکی از دوستانم دیده بودمش با بوی نم و موریانه و چه وچه. انگار از زمان انقلاب تا حالا بازش نکرده بودند! آن را امانت گرفته و به خانه آوردم و با آوردنش چه خاطره ها زنده نشد. خاطره ء کتاب سوزانها و ....
ادامه مطلب
سارا چرا ساکتی؟
چرا دپرسی؟
چند وقته ندیدمت؟
هیچ فرقی نکردی!
هنوزم همونجور لج بازی؟
یادته روزای دبیرستان؟
سارا چه قدر امشب ساکتی!
خیلی خب. خیلی خب. ولی یادت باشه خودت خواستی. امیدوارم گذرت به وبلاگم نیافته و مزخرفاتم رو نخونی ، ولی اگه افتاد و خوندی تقصیر خودته. تو بودی که اعتراض کردی . به چی؟ به این قاب تصنعی لبخند روی چهره ء من.
می نویسم و باز هم بد می نویسم. خودخواهانه؟ خود بینانه؟ نمی دانم هر چه هست افکار من است.
به موبایلت زنگ می زنم که برویم هلیا. چون نزدیک ترین کافی شاپی است که می شناسم . هر 4 تا هستیم. مثل روزهای دبیرستان.
ساعت 7.5 شب است . از ماشین پیاده و سوار یکی دیگر می شوم. یک پیکان سفید. با یک راننده ء میانسال . صد تومانی را به طرفش می گیرم که بفرمایید. امتناع می کند و می گوید من مسافرکش نیستم.دیدم تو راه وایستادید سوارکردم. الان هم از سر کار می آیم. کمی اصرار و بعد تشکر می کنم . توی دلم می گویم چه آدم دلسوزی!
چند متر آنطرف تر آقا پیشنهاد می دهد که یک آبمیوه مهمانش شوم. در را باز می کنم و پیاده می شوم. حتی فحش هم نمی دهم. ساکت عبور می کنم وبقیه راه را پیاده می روم.
کنار ویترین یکی از مغازه ها می ایستم و خودم را در آینه اش نگاه می کنم.مختصری آرایش کرده ام. آنقدر که شب بیداری های اخیرم پنهان شوند. شالم را کمی شل گذاشته ام. یک مانتوی معمولی کوتاه پوشیدم. همیشه عشق کوتاه پوشیدن داشتم. کم مانتوی بلند پوشیدم. روی هم رفته معمولی ام. آنقدر که نشان دهد " من " هستم .
دیگرحتی به این حادثه فکر هم نمی کنم. حتی نمی ترسم! قبل ترها خیلی می ترسیدم.اما حالا فکر می کنم باید برایمان عادی شده باشد هر کسی و در هر سن و سالی بهمان پیشنهاد های نه چندان جالب بدهد. چرا که نه! خب زنیم دیگر! اسباب طرب. برای خودم از این تعبیر جدیدم کیف می کنم .
می رسم و می بینمت. همه را می بینم. خیلی زود به یاد گذشته ها می افتیم. آن زمان ها که من شطرنج باز بودم و سال دوازده ماه توی ورزشگاه های لبه آب می پلکیدم. هنوز کاپ هامون تو مهد دانش هست. می رسیم به جلوتر. به آن روز ها که 18 ساله بودی و ازدواجت که سنتی بود و خیلی پر زرق و برق. یا به قول خودت " با شکوه" .
به "حال" می رسیم .دوستان قدیمی دور هم جمع شده اند. و می خواهند از خودشان ، یعنی وضعیت فعلی شان بگویند. یک باره چند تا آدم جدید از میان ما سر در می آورند و بحث حول محور آنها می چرخد. آینده ء تو شوهرت است. حال تو نیز. تمام حرف هایت ، تمام نظرهایت بوی او را دارد. تمام روابط ات با او و به او ختم می شود. تمام مدت حرف از فلان ماشین و فلان وسیله می زنی. رنگ مبل هات با لباس خوابت جوره!!! داد می زنی که هویت مستقل ندارم. داد نه ! فریاد می زنی . افتادی توی روابط خاله خان باجی و هیکلت رو مدام با مانکن های ماهواره ای مقایسه می کنی. از دوست خوبت که خیلی پولدار ِ ( مدتیه که دوستای خوب حتما ً باید پولدار باشند) می گویی. دوستت را برای پسرخاله ات جور کرده ای!!! من مشتاقانه گوش می دهم و منو را زیر و رو می کنم که ارزانترین چیز را پیدا کنم. سر آخر انتخاب می کنم: آب معدنی!!!
تو همچنان می گویی و من به 1500 تومانی فکر می کنم که باید تا 17شهریور با آن سر کنم.
نوبت به دیگری می رسد. دیگری تازه دارد عاشق می شود. کم می گوید ولی حسابی تو کیف است. برایش خوشحالم . خیلی.
یکی هم سرگرم درس است. یکی هم مثل من تنش می خارد !.یکی هم ...
بچه ها عوض شده اند.
گیرم که ازنگاه دوستانم تعجب کنم و از نحوه ء آشنایی شان بترسم!!! گیرم که مدام بهش بگوم : ولی باهم زیاد صحبت کنید. سعی کن بشناسیش. باهاش بحث کن. ببین چه طور مخالفت می کنه. این مهمه! نه که بی خودی مخالفت کنی ها! سر مسائل اساسی باهاش صحبت کن.
باز تو به حرف می آیی.با واژگان مخصوص به خودت.
به زور می خواهی تعداد خواستگارهایم را در بیاوری. میگویم : این مدت اینقدر طولانی بوده که من هم 3-4 تایی " مشتری"!!! داشته باشم. باز می پرسی . ابا می کنم. این طرز حرف زدن را هیچ خوش ندارم. تو رسما ً ازدواج را خرید و فروش می دانی. و من بیزارم از این نگاه . باز می خندم و آمار مشتری هایم را نمی دهم . اینقدر دوستت دارم که عصبانی هم نمی شوم.
هنوز در تعجبم که خیابان جای خوبی برای آشنایی هست؟ و یا چه طور می شود به فامیل به چشم دیگری نگریست. و یا خیلی تفاوت های دیگر. خوب که نگاه می کنم همه عروسک های ویترینی بزرگی هستیم که منتظر فروخته شدنیم. 3- 2-1 فروخته شد:..... فروخته شد به چی؟
به اولین نگاه مردانه ای که در تمام زندگی محدودمان دیده ایم ؟ به مهریه ء 1364 سکه ای؟ به کمی زبان بازی؟ به عشق؟
نه آن عشقی که تو می گویی. نه! تو عشقت شانه ای برای تکیه بوده. من تمام درد و نگرانیم از همینجا آغاز خواهد شد. تو تمام خواسته ات مردی بوده تا پشتش پنهان شوی. من به کم تر از همراه. رضایت نمی دهم. نه جلو تر و نه عقب تر . با من ! همین.
من ، هم فکر می خواهم. فکر می دانی چیست؟ همان که دیگری به جایت انجام می دهد. تو شدی یک گلوله احساس زنانگی. لعنت به این زنانگی. لعنت به این همه از خود بیگانگی.
دارم شعار می دهم؟ از زنانگی ام دور شده ام؟
دوست عزیز من از زن بودنم دور نیستم که به آن بسیار نزدیکم . اما زنانگی من اداهای روزمره ء دی جی نگار نیست که منت می کند برای یه لحظه جان مادرت منو دوستم داشته باش.
زنانگی من شاید بغض کوچکم باشد. احساس تعلقم باشد به هر چه انسان. یا حساس بودنم که برایم به شدت قابل احترام و عزیزاست . شاید احترامم به مادر بودن ، ستایش کودکی ، اصلاً خود کودکی باشد. زنانگی من اعتراضم است به هر چه عروسک بودن. شاید. شاید...
دیگر نمی گویم. از هویت یک زن و تضادش با بینی های عمل شده و دیگر اداهای خرده بورژوازی نمی گویم. چون من هم مثل تو و کنار توام . در جامعه ای که زنانش در ویترینها و زیر نورهای تصنع منتظر فروخته شدن اند. یکی مثل تو. یکی مثل خودم. جایی که همه می خواهند فقط زن باشی نه انسان . می دانم فروشی هستیم. می دانم.
لااقل بگذار حالا که قرار است فروش برویم به قیمت فروش بروم.
فرض کن من یک عروسک ساده و نه چندان خوش لباسم که باطریش گاهی از کار می افتد و گاهی هم اتصالی می کند. و بعضی وقت ها از ویترین در می رود. یکی شبیه آن که پدر ژپتو ساخت. با همان سر به هوایی پینوکیو. و نشسته ام منتظر که شاید یک شب سرد زمستان یا ظهر پاییز یکی از آن بچه ها که دست هایش را به ویترین چسبانده بگوید: مامان. مامان. این رو نگاه کن. این واقعیه! یه دختر واقعی!!! و آن وقت چه کیفی دارد زیر لامپ های پر زرق و برق تصنع یکی به جز خودت باور کند که تو واقعی هستی. یه دختر واقعی.
تجربه ء محشری بود که بدون دعوتنامه به یک تئاتر رایگان بروی و موقع برگشتن با تارا و تینا از لبه آب تا صیقلان پیاده بیای. اونم توی بارون. آخ بارون. چه قدر کیف کردم. هر چند طبق معمولِ هر برنامه ء دلچسب ، اجل معلق ( بخوانید استاد کمانچه) بیرون در من را می بیند و با همان برخورد خالصانه می پرسد: چی شد ؟ ول کردی؟( این ول کردی رو با یه کشش خاصی میگه.) که من دوباره یادم بیافتد چرا کمانچه دست گرفتم و چرا ول کردم. و باز تکرار کنم نه برای همیشه. فعلاً امکانش نیست.
برای ما شهرستانی ها که کمتر جا و مکان و سرمایه ء !!! تئاتر دیدن داریم ، حتی یک تئاتر دانشجویی هم کلی لطف دارد چه رسد به اینکه برنامه، " ملودی شهر بارانی " باشد و کارگردانش " هادی مرزبان".
گیریم که باز هم مشکلاتی مانند نبود جای کافی و ازدحام جمعیت در بیرون درهای سالن سردار جنگل شبق بزند. مسئولان محترم هم سالن تئاتر را با حمام اشتباه بگیرند و زنانه ، مردانه راه بیندازند.یا مثلا جلوی در ورودی خانمی رد شود وکمی بعد داد بزند : شوهرم پشت در مونده ه ه .... و با فریاد نگهبان متین که : شوهر این خانم بیاد تو ! ناگهان جمع کثیری ادعا کنند : ما شوهر این خانم هستیم!!! (منبع : سارا!)
گیریم که صندلی های تئاتر با دعوتنامه ها پر شود و مایی که در 7 آسمان یک ستاره هم نداریم ندانیم چه طور باید وارد شویم. البته هنوز یادمان نرفته کنسرت سال 84 شهرام ناظری در چه فضایی بر گزار شد. مردم باید صندلی هایشان را روی کولشان می گذاشتند و به جلو می دویدند تا صدای استاد را بشنوند . خوی وحشی انسان اینجور جاها خوب خودش را نشان می دهد. بکش یا کشته شو!!! برای خودش صحرای محشری بود. تازه آنجا بود که فهمیدم شجریان وقتی می نالید " توهین به تماشاگر" منظورش چی بود.
به هر حال من وارد شدم و روی صندلی نشستم. ( اَ ..... این یکی واقعاً شانس بزرگی بود) و قاچاقی عکس هم گرفتم. و از شدت احساس رندی داشتم منفجر می شدم. خیلی ها روی زمین نشسته بودند و من این بار از بالا جمعیت را نگاه می کردم ! در این وضعیت اصلا ً به فکر حقوق برابر نبودم. اینقدر خوش بودم که حتی گیر دادن نگهبان به مانتویم هم چیزی از آن کم نکرد. 
" ملودی شهر بارانی" نوشتهء اکبر رادی ، (هنرمند گیلانی متولد 1318 و خالق نمایشنامه هایی چون پلیکان، آهسته با گل سرخ، از پشت شیشه ها، صیادان، آمیز قلمدون، باغ شب نمای ما، خانمچه و مهتابی و پایین گذر سقاخانه ) است و اصغر همت، امین زندگانی، صبا کمالی، علی بی غم، علی رامز، نادیا فرجی، مسعود حشمت و فرزانه کابلی در 2 شب و 3 نوبت و با کارگردانی هادی مرزبان آن را در رشت به روی صحنه بردند.
مهیار حقوقدان تحصیل کرده و فرزند یکی از ملاکین گیلان است که به زادگاهش رشت ، شهر کوچه های مه گرفته باز می گردد تا اندکی بماند و به سوئیس بر گردد. اما با سلسله رویدادهایی برخورد می کند که به ازدواجش با گیلان منتهی می گردد و او را در رشت ماندنی می کند.
فضای داستان سالهای بعد از جنگ جهانی دوم را نشان می دهد. و بحث های روز روشنفکران در جدال های سیروس و بهمن به خوبی متجلی است. بهمن برادر مهیار فردی تجدد خواه و قدرت طلب است که نظریات " نهیلیستی" دارد و طرفدار هیتلر بوده و اکنون در سودای ثروت خانوادگی است و سر آخر خودکشی می کند.
او بدزبان ، لذت جو ، و خوش گذران است . کتاب های هدایت را می خواند و از دیوانگی دم می زند.
سیروس نقطه ء مقابل او و فرزند رعیتی است که بیشتر گرایش های سوسیالیستی دارد. او هنرمندی است طرفدار متفقین که درآمد های تئاترش را خرج اتحادیه می کند ! جدل های این دو و نیز دخالت های گاه و بی گاه گیلان ( با دیالوگ های سنجیده ء هر سه ) به نوبه ء خود بسیار جالب است.
گیلان دختر رعیت و خواهر سیروس ، معلم مدرسه ء سروش است که مانند برادر به لطف پسر ارباب ( مهیار) از نعمت سواد بهده مند شده.و حالا خود را با ماری ، دختر اربابش برابر می بیند. گیلان مهربان ، مغرور ، و کمی سرکش است. و دستهایش شباهتی به دست های یک دختر 22 ساله ندارد. او در رمانتیک ترین دیالوگ های خود ، ناگهان به فکر بچه هایش می افتد که کفش ندارند. و در جواب مهیار سرسختانه می گوید نمی تواند به کتاب های امثال او دلخوش کند که از لوزان به جنگ بدی ها و نابرابری ها بیایند. پس برای کفش زمستانی بچه ها اعانه جمع می کند. و به شیوه ء خود می جنگد. گیلان زیباست. تنهاست. و بسیار رنج دیده. مثل گیلان ! و نمی تواند منتظر مهیارهایی بماند که از او دور شده اند . خیل عظیم روشنفکران تحصیل کرده ای که دیگر تحمل ماندن در دیارشان را ندارند. چون که یأس آور است و شرایطش مناسب آنها نیست. اما از دور به فکر اویند.
گیلان نه مثل سیروس با اندیشه که با عشق بی حدش به زندگی راه را ادامه می دهد.او برای حفظ خانه و در قدم بعد موقعیت هایش سرسختانه تلاش می کند .
از نگاههای بالامنشانه ء خانم جان باخبر است و می بیند که مهیار خود را وارد ماجرا نمی کند.
رادی هنرمندانه گیلان را طوری خلق کرده که نماینده ء زنانی با موقعیت مشابه باشد.
شخصیت های فرعی (میر سکینه و مسلم) نیز که یک عمر زیر سایه ء ارباب زیسته اند خصلت های طبقه ء فرودست را تماماً می نمایاند. یکی تنها به زمین و زمان غر می زند و دیگری هنوز خوی تواضع خود را دارد.
خانم جان نمونهء تیپیک یک بانوی اشراف زاده است که می خواهد این رعیت های زبان دراز را سر جای خود بنشاند. نیز ماری مانند زنان جوان این طبقه ، چیزی برای گفتن ندارد. او سعی می کند همه با هم خوب و مهربان باشند! و به طرز ( به نظر من ) احمقانه ای همه چیز را فانتزی می بیند.
در ین میان بهمن به گیلان علاقه دارد و حرف از هابیل و قابیل می زند و سر آخر با تضادی آشکار در رفتارش ، زمینه ء دیدار مهیار و گیلان را فراهم می کند ، نه چون قابیل . پیچیدگی درونی بهمن و بازی خوب امین زندگانی او را به محبوب ترین شخصیت داستان ( لااقل برای من) تبدیل کرد .
همانطور که قبلا ً در جایی خوانده بودم، " ملودی شهر بارانی " نمایشنامه ای است در ستایش رشت. رادی را تا پیش از این نمی شناختم. اما نمایشنامه بسیار جذبم کرد. گفتارها و رفتارها، سنجیده بود .
دکور و نورپردازی هم خوب بود. به خصوص نورپردازی برایم خیلی جالب بود.
و اما مشکلات رشت و گیلان به طرز عجیبی برایم تازه بود. رشت هنوز همان شهر مه گرفته و بارانی دیروز است که ناهنجاری های وحشتناکی به آن افزوده شده. و گیلان مشکلاتش بیشتر شده. حافظه ء گیلان پر شده از خاطرات تلخی که نمی توان آنها را پاک کرد . خاطرات زنده ای که گاهی کنار ما نسل جدید و بی خبر از گذشته ، دردمندانه نفس می کشند و به شدت مأیوس اند . سیل عظیم مهاجرت گیلانی ها (اجباری و غیر اجباری) ادامه دارد و به باور من بسیاری از مشکلات از همانجاست.
کاش می دانستیم که مشکلات گیلان با ازدواج با مهیار تمام نمی شود. نجات دهنده در گور خفته است. گیلان ، دختر ساده ای که بیش از ظرفیت خود تجربه های تلخ چشیده ، خود باید به خود بیندیشد. او مجبور است تاب بیاورد تا نابود نشود و این نزاعش با نابرابری ادامه دارد. او به طرز غمناکی تنهاست. کافی است نگاهی به در و دیوارمان بیندازیم که باورمان شود . تجربه نشان داده که مهیار ها ماندنی نیستند. هر چند همیشه خواسته اند کمک کنند. اما بیشتر از پنجره ء کافه های اروپایی و با دوربین به خود نگریسته اند. و اکثریت قالبشان باقالا قاتوق را به نمی دونم چی چی ِ فرانسوی ترجیح نمی دهند.
پس این گیلان و این زمستان.

فیچالسته آفتابا
اَ تسکه داران ِ شاخه سر
کی وارگاده؟!
اَمه هیستی
خوشکا نبه
آفتاب چلانیده را/ برشاخسار این درختان غربت زده/چه کسی آویخته است/خیسی ما را/پایانی نیست.
Fichaleste aftaba / a toske daran e shakhe sar / ki vargade? / ame histi / khoshka nebe.
رضا چراغی
به نقل از گیله وا
پی نوشت: شنیدم هوای گیلان از چهارشنبه بارونی می شه. فکر کنم همه بدونن چقدر بارون پرستم!!! از همین حالا نوار " بارون " شجریان رو آماده کردم تا گوش بدم. واران ِ ناظری هم بدک نیست. خودم رو آماده کردم 2 -3 ساعت زیر بارون راه برم و اینقدر خیس بشم که شالم بچسبه به سرم. ؟ بارون که بیاد چقدر کار دارم واسه انجام دادن.
واقعاً اگه وارش رو از گیلانی جماعت بگیرن چی ازش می مونه ؟ از خودش . از شالیزارش. جمعه باید بزنم به کوه. خدا کنه آسمون بباره! تا جمعه. تا همیشه.
پی پی نوشت: فونت گیلکی ندارم. واسه همین نگارشم ایراد داره. جناب مدیر مسئول لطفاً فونت رو بهم برسون! لااقل برای مطلب بعدی.( :D )
می دانم که وبلاگم نوپاست و مخاطبان گسترده ای ندارد. نیز می دانم که یادداشت هایم حوزه ء تفکیک شده ای ندارد . که این گاهی به نفع است و گاهی به ضرر . به نفع است چون به قول آن وبلاگ نویس معلوم الحال!!!! درباره ء " همه چی" می توان در آن نوشت.و به ضرر است چون موضوعی نیست و مخاطبان خاص آن موضوع را ندارد. مثلا در همین یادداشت نیاز به مخاطب گیلانی داریم آن هم از نوع وسیعش!!!
مدتی پیش بود که دوستی برای نشریه ء دانشجویی "زیته" یک ایمیل فرستاد و این ایمیل پایه گذار حرکتی شد که امروز توسط مهندس محمد رستگار و با کمک بچه های نشریه ء ما دارد پا میگیرد.
ایشان درخواستی برای اضافه شدن زبان گیلکی به لیست زبان های ویکی پدیا (دایره المعارف آنلاین)تنظیم نموده اند. برای ثبت زبان گیلکی نیاز است تعداد زیادی این درخواست را تایید و از آن حمایت کنند. بدین منظور از تمام گیلک های خواننده ء وبلاگم تقاضا دارم همکاری کرده و از این حرکت حمایت کنند.و نیز تا آنجا که می توانند در وسیع کردن دایره ء این حمایت بکوشند.
اطلاعات بیشتر را در اینجا بخوانید.
ودیگر اینکه. برخوردها واقعی است.
سلام
سلام.
به تو سلام می کنم و عبور می شوم. عبور از چهره ای سخت که همه می خواهند نباشد . عبور از کنار دست هایی زمخت. عبور از کنار کسی که 7 شکم زاییده. که کارگر می برد بیجار سر و مزدشان را بالا می کشد.
عبور می شوم از چهره ء آفتاب سوخته ء تو . تویی که فاحشه خانه داری.
سلام.
سلام رو! تی عید موبارک!
به تو سلام می کنم ورویت را می بوسم. عید موبارکی می گویم و کنارت می نشینم .موهایت از زیر لچک محلی بیرون شده اند . تو دعا می کنی که انشاءالله می نومزد امر َعید بوکونم. دعا کن که من عروس شوم. عروس خوشه های اقاقی. تو حالا دیگر قرآن می خوانی. و نماز.دیگر پیر شده ای. دیگر روزگار تن فروشی تو سپری شده و حالا کنار من اینگونه آرام؟
سلام.
سلام.
به تو سلام می کنم و جوابی چنان سرد می شنوم که نشنیدن را بهتر.به تو که خسته ای و نگاهت هنوز بی گناه است. تویی که همیشه خواسته ای بگویی نه! تو که زندان چنان آشفته ات کرده بود که وسعت گریه.
زهرا به خوابم آمده بود. زهرا را دیدم
من بی گناهم. به آنها هم گفتم .اما باور نکردند.
زهرا من را آزاد کرد. باور کنید من بی گناهم...همه بی گناهند. همه قربانی شدند....
برو روسپی برو!
تو را چه به این حرف ها.
زهرا کی به خواب چون تویی آید؟
تو را چه به زهرا! تو اگر زهرا می شناختی....
برو روسپی برو. زهرا کی به خواب چون تویی آید.اینجا زهرا در خواب های زنان چادر پوش است که پای سجاده شب را صبح می کنند. زهرای ما پای دیگ آش است. و منتظر نشسته که همه بخوابند تا سر دیگ را بردارد و بنویسد علی ، محمد . و ما فردای آن روز آنقدر آش بخوریم که هر چه زهرا یادمان برود. برو روسپی. برو. اینجا گوشی به صدای تو نیست . نگاهی به نگاه تو نیست. اینجا حتی روزنه ای به پناه تو نیست. برو! اینجا همه بی گناهانند. در بوی گند عطرهای مصنوعی و پای سجاده های مصنوعی و با عشق های مصنوعی. تو را در این جمع طاهر جایی نیست.
راستی دخترت کجاست؟ او کجا آواره است. او دست های یاری کدام مرد را می جوید . او که را می نوازد. به گدایی لحظه ای آرامش. یا که قرصی نان.ا او هم نفرت تو را دارد؟ نفرتت از هر چه مرد که می خواستی نباشند. کاش می دانستی. کاش می دیدی که مشتری هایت هم قربانی اند. مسخ و بی اراده. که آنها نیز مانند تو اند.
هنوز دربند زهرایی؟
کجاست زهرا که نکبت زندگی تو را و مرا ببیند.
چرا من را نمی بیند.
کجاست زهرا که ناله های ما را بشنود.
و ناله های دخترت را.
مگر ما خیلی دوریم؟
مگر من ، تو ، او خیلی بعیدیم؟
پس چرا صدایمان را نمی شنود.
می بینی روسپی! باید رفت. باید از این جهان پاکی های مصنوعی و دوستی های مصنوعی و عشق های مصنوعی پرید. باید حرف نزد. هیچ نگفت. تنها به غریو صداهای ناهنجار و لابه لای کلمات ناهنجار هر چه تهوع و هر چه تعفن را به خوردشان داد. و رفت
به کجا؟
به دنیایی که من با تو باشم. همانند تو. به دنیای شبانه ها. که هیچش از عطرها نشانی نیست. شب آرام است و مرا و تو را آرام می کند.
برو روسپی.
من هم می آیم.
شعر که نیست. تمرین مویه است ، در دامنه های البرز و کنار توسه دار
مویه ء « باجی» ، که می نالید: آی سارا ، بومی ای می عباس عروسی رقص بوکونی؟
یا مشت علی که ساده است و زمخت و زمخت
یا نصیبه که می ترسد ، مانند من .
ای پَرکاله
صوب ا َیاز
ای کَشه
سورخ غروب تاسیان
جه تی نالش
تا
وارش
باخیه
آخ......
« می خُرده پوچ ا َبه»
---------------------------
یک تکه / شبنم صبح
یک بغل / دلتنگی غروب سرخ
از نالیدن ات/
تا / باران/ باقی است/
آخ....
« بچه ام پوچ شد!»
