تبليغاتX
...

 

این یادداشت رو با این آهنگ بخونید.

چند وقت بود کتاب شازده کوچولو رو ورق نزده بودم... به عمد کنارش گذاشتم. و حالا به عمد برداشتمش... از خاطرات می گریزم. دوست دارم توی الان زندگی کنم. حتی اگه راکد باشه. مثل این روزها. راکد ، با روابطی سرد. با زرورق خالی ِ واکنش های  اطراف.

« تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی»

«اهلی کردن یعنی چه؟»

« یعنی ایجاد علاقه کردن.»

«عجب عجله ای دارند؟ پی چی می روند؟

از خود آتشکار لوکوموتیف هم بپرسی نمی داند!»

 احساس بدی دارم. چیزی شبیه دلزدگی. ته ماندگی های دلزدگی های پارسالم شده درسی به نام « مقاومت مصالح» و مانده برای آخر این ترم. یک جور آشوب در درونم وول می خورد. انگار تب دارم.

دوباره ورق می زنم.

« واسه خاطر رنگ گندم ها»

دلم تنگ شده.

این کتاب رو 2سال پیش به بهترین دوستم (که اون موقع هنوز بهترین دوستم نبود) هدیه داده بودم.

یادته؟

یادته پریدی بغلم کردی؟  گفتی با صدای شاملو شنیدمش. اما کتابشو نخوندم

« اگر به آدم بزرگ ها بگویی : دلیل وجود شهریار کوچولو این بود که تو دل برو بود و می خندید و دلش یه بره می خواست و بره خواستن ، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است، شانه بالا می اندازند و باتان مثل بچه ها رفتار می کنند! اما اگر به شان بگوئید : سیاره ای که ازش آمده بود اخترک ب 612 است ، بی معطلی قبول می کنند!»

سعی کن مثل آدم بزرگا حرف بزنی...

هنوز زبونشون رو یاد نگرفتی؟

« برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی گل خودت تو عالم تک است»

« روباهی بود مثل 100 هزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه عالم تک است»

«تقصیر همه سوء تفاهم ها زیر سر زبان است»

مکثی می کنم ...

هنوز به کلمات مشکوکم.

چی شد که نوشتم؟

الان دارم به اهلی شدن فکر می کنم. و به آدم بزرگا. و گلی که فرق داره. و شازده کوچولو. و سیزیف! و سنگی که به جلو هل میده . و ته مانده پارسال. مثلاً " مقاومت" (درسی که یه جلسه هم سر کلاسش ننشستم.) به جاده کنار دانشکده ، که یه روز یکشنبه دو ساعت تموم مسیرش رو رفتم و برگشتم. و همه سر کلاس مقاومت مصالح بودن. و من ده بار توی اون مسیر خندیدم. ده بار کتابم رو جلوی چشمام گرفتم و اشکام رو از سواره ها پوشوندم. ... پلک هام روی هم میان...خواب. موسیقی . خواب. خواب.  

 

آشفته نوشتم. چون شوریده و آشفته ام...

 

ممنون از دیوونه که هم نوشته هاش فوق العاده است و هم آهنگاش.

 

 

 سه شنبه

۲۶ دی ماه

نیمه های شب

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 16:49 | لینک  | 

 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بار تن نتوانم

 

من کشته آن دمم که ساقی گوید

یگ جام دگر بگیر و من نتوانم

 

خیام

 

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:2 | لینک  | 

 

کم کم همه شان راه افتادند. مردها را می گویم. راه افتادند سمت دریا.

از هر طرف می آمدند و همه به یک جا می رفتند. بیشترین شان میان سال و کم تر پیر و خیلی کم جوان. بارانی های سورمه ای ومشکی پوشیده بودند. جای چکمه های لاستیکی شان روی ساحل پیچ و تاب می خورد و می رسید به دریا.

مردها قوی بودند. قوی تر از سرمای دی ماه. دست هایشان زمخت بود. بعضی هاشان اخم مبهمی پس چهره داشتند. و نگاهشان طعم دریا  می داد. حس عجیبی به صحنه داده بودند. عجیب وشور. مثل عرقی که بر پیشانی بنشیند.  

تراکتور را آوردند . بیشتر مردها سوارقایق شدند. و چند تایی به آب زدند. در آب راه افتادند و آرام آرام رفتند تا به تور برسند.

 طناب به تراکتور وصل شد . قایق به راه افتاد که ماهیگیران تور را جمع کنند. کارشان را که شروع کردند عرق پیشانیشان دیگر در آمده بود و حسی برای صحنه نمانده بود. هر چه بود واقعیت محض بود که در صدای امواج جریان داشت. قایق به حرکت آرام خود ادامه می داد و تور جمع می شد. عرق از پیشانی همچنان می چکید و صدای سنگینی امواج سکوت را می پوشاند. تور جمع شد. بی هیچ لبخندی. مردها تور را می کشیدند و با اخمی سنگین به تلاش سراسر مردانه خود ادامه می دادند. تمام ساحل نگاه بود وتمام دریا کار

وتورها....

تورها خالی بود....

خالی .

تلاش بی ثمر ...

انگار من بد قدم ام . این تورها چقدر خالی است.

نه. یک ماهی می شود که تورها خالی است. منتظر گرمش هستیم. گرم باد.

می دانم. این ماهیگیرها که گروهی کار می کنند صنف دارند؟

بله. آن آقا را می بینی؟ سرپرست این صید است.

سرپرست صید سیگارش را خاموش کرد و انداخت. به راننده تراکتور چیزهایی گفت و راننده به علامت تأیید سر تکان داد.

 ماهیگیران کم کم به ساحل می رسیدند. آن طرف تر کلبه های چوبی انتظارشان را می کشید. و قهوه خانه بوی چای دارچین می داد.

خسته نباشید.

متشکرم.

همین...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:41 | لینک  | 

 صبح با صدای تلویزیون از خواب بیدار شدم : « صدام دیکتاتور سابق عراق امروز صبح اعدام شد»... .از جام پا شدم و راه افتادم تو خونه به تقلاهای هر روزه. و ادامه گزارش رو شنیدم:« به عموم ملت ایران تبریک می گوییم! به ویژه خانواده های شهدا ُ جانبازان و...» چقدر جا خوردم.! تبریک؟ یعنی الان باید شاد باشم؟

دشمن! کسی که خاطرات کودکی من و امثال من را با صف های طویل نفت موشک باران و صدای آژیر قرمز و چه و چه پر کرده! اما دیکتاتور اخیراْ این قدر کرک و پرش ریخته بود که نمی شد "دشمن" به حسابش آورد!

نمی دانم کسانی که در جنگ عزیز از دست داده اند چقدر نسبت به او نفرت دارند ؟ اما آیا وقتی حقارت او را دیدند نفرتی باقی ماند؟

او جنگی راه انداخت که برای ملت ایران "هزینه"های زیادی به بار آورد. او خیلی بد بود . به تمام معنی "بد" . اما واقعاْ کی بود؟ یک شیطان؟ یک هیولا؟

داشتم فکر می کردم طرفداران او چگونه وصفش می کردند؟ صریح/قاطع/مرد عمل/ قاعد/سرور/پدر/

او یکی بود مثل خیلی ها. با این تفاوت که قدرت داشت . از قدرتش استفاده می کرد و چنان تو دهنی ای می زد که مخالفش به غلط کردن بیافتد.  به بیان دیگر خیلی ها "جنم " صدام بودن را ندارند. وگرنه از ۱۰۰۰ تا صدام و امثال او وقیح ترند. . تفاوت او با جوجه دیکتاتورهای دور وبر چیست؟ از فلان نگهبان گرفته تا فلان پلیس و فلان معلم و فلان رئیس اداره...  اینهایی که تا مخالفتی می بینند صدا بلند می کنند. اینهایی که اطرافیان را ساکت و مطیع می خواهند .

مسلماْ برای صدام غمگین نشدم . اما آنقدر کوچک است که حتی از مردنش خوشحال هم نیستم!!! او موقعی دشمن بود که قدرت داشت و با قدرتش دشمنی می کرد. او با همین کار خودش را حذف کرد. او خود طناب دارش را بافت.

هر چند امروز در تاریخ ثبت خواهد شد. مانند خودکشی هیتلر. مانند روزهای مشابه دیگر که کسانی مشابه او ثبت کردند.

خیلی منتظرم ببینم بهنود درباره اش این بار چی می نویسد. دو تا یادداشت فوق العاده ازش خوانده بودم در وصف دیکتاتوری وصدام.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 21:2 | لینک  | 

 

این پست ماشنکا کمی قدیمی شده. ولی آنقدر مویرگهای قلبم را قلقلک می دهد که امروز بعد از چندمین بار خواندنش تصمیم گرفتم اینجا بزارم.

چقدر دوستش دارم ......

چقدر دوست دارم یک عاشقانه بنویسم. به همین زیبایی.....

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:49 | لینک  | 

خانه دوست آنقدر گرم بود که ورف را نبینم. پس ساعت هشت ونیم شب با بدرقه پدر و مادر صمیمی اش راهی خانه شدم و تازه آن موقع بود که فهمیدم ورف می بارد.

اما این بیرون

 شب برفی و من و خیابان نیمه تاریک و دوربین و ...

 تاب مقاومت نداشتم . پس به آغوش خیابان افتادم ...

و چندی بعد با عتاب سواره هایی که عبور می کردند کام گیری من و این خیابان خلوت نیمه کاره رها شد.

یاد آن شعر می افتم که می گفت: به حرص ار شربتی خوردم مگیر ازمن که بد کردم.....

رشت. شب برفی

 

 

و باقی راه :

 تیر چراغ برق جور لیز خوردنم را کشید .

2 تا بچه  سه ، چهار ساله دیدم که گلوله برفی به هم می زدند.

 مردی  کنار مغازه اش برف را تماشا می کرد و سیگار می کشید.  دود سیگارش بینی سردم را گرم کرد

و سر آخر هنگامی که به کوچه تاریک و مجروح خودمان رسیدم ، با اینکه می دانستم چقدر زجر می کشد ، و می دیدم پس ظاهر آرامش چه ها می گذرد با تمام اینها احساس کردم «ورف» کوچه را «خوشا گیته ». احساس کردم ورف لباس سپیدی شده و کوچه ما عروس شده... و یک لحظه ، یک « آن» ، کوچه را زیبا و شاد دیدم. پشت در که رسیدم دیدم شاد و سبکم و همه اینها با یک شب برفی پیوند داشت.

 

چقدر دلم می خواهد از دیزکوه وقتی برف دارد عکس بگیرم.

چقدر دلم می خواهد از بازار پوردسر وقتی ورف می بارد عکس بگیرم

چقدر دلم می خواهد وقتی ورف می بارد سری به دیلمان بزنم.

چه چیزها دلم می خواهد...

 

 

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 0:38 | لینک  | 

خب من به بازی دعوت شدم پس شروع می کنم:

نکته: از آنجا که من مثل یک ساختمان اکسپوز هستم و همه چیز رو ناشیانه و احمقانه!!! بروز می دهم اگر همه موارد زیر را می دونستید تقصیر من نیست .

نکته 2 : زیاد کیفور نشوید. حتی ساختمان های اکسپوز هم زوایای ناپیدای زیادی دارند . که نشان نمی دهند و اصلاً قابل حدث زدن هم نیست.

اما 5 تا چیز که کسی نمی دونه
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 23:42 | لینک  | 

 

یلدای ساکتی بود.

بین فامیل ها عمو منوچهر شعر "بنفشه گول" رو خواند و همه کف زدیم.

تو دانشکده  بچه های 84 شبانه با شمع و انار و هندوانه و سنتور جشنی راه انداختند. و تینا وقتی تو مراسم زحمت می کشید چقدرشبیه مادر دامادها بود!!!

اما یلدای ساکتی بود.شاید همان بود که در شب شعر از میان انبوه دلبستگی هایم "زمستان" اخوان را خواندم:

 

مسیحای جوانمرد من

ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی....

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی و در بگشای

منم من ! میهمان هر شبت لولی وشی مغموم

منم من سنگ تیپا خورده مهجور

منم دشنام تلخ آفرینش

نغمه ناجور

 

نه از رومم ، نه از زنگم

همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم

 

حریفا ، میزبانا ، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست

مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

 

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد

فریبت می دهد

برآسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست

حریفا گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا رو چراغ باده را بفروز

که شب با روز یکسان است...

زمستان است

زمستان است

زمستان است

 

یلدای ساکتی بود. یادش بخیر قبلاً همیشه این شبها با حافظ عشق می کردم. کاش هوای حافظ شناسی به سرم نمی زد . لا اقل حالا می توانستم دلم را خوش کنم که حافظ  جواب می دهد ! چرا به مقدس ها نزدیک می شوم و چرا پاکشان می کنم؟ چقدر امشب به حافظ مقدس چند سال پیشم احتیاج داشتم. چقدر دوست داشتم "رند" خطابم می کرد. مثل قبل تر ها که می گفت: رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟ ما عاشق و مست و رند و عالم سوزیم ....

زمستان است

 

 

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:50 | لینک  |