تبليغاتX
...

اشاره:

تادائو آندو معمار خود آموخته ء ژاپنی است که آثار درخشان بسیاری را طراحی و اجرا نموده است. او در سال 1941 در اوزاکای ژاپن به دنیا آمد. مدتی شاگرد یک نجار بود. مدتی به بوکس پرداخت ، و به دلیل کله شقی فراوان هیچ گاه شاگرد یک معمار نبود!او در مسافرت هایی به ایالات متحده ، اروپا وافریقا معماری رافرا گرفت.

در اینجا قصد معرفی آندو را ندارم ، که این قصد را گذاشته ام برای زمانی که بتوانم کتاب ها و مجلات را کنار بگذارم و خودم آندو را تحلیل کنم. تنها برشی می زنم به کارها و حرف هایش.

اولین تعریفی که از معماری شنیدم سخن گوته بود: معماری شعر منجمد است!

و آندو شعر فضا است.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 19:3 | لینک  | 

به مدد سارا خانم دوربینمان دستمان نبود که از این واقعه عکسی بگیریم...

تموم شد و از مشروط شدن جیوَشتم . خوشبختانه خوب هم جیوَشتم.

سارا راست می گفت. اصلاً نگرانیم بیخود بود.

الان فقط دلم از مدن دوست خون ِ که برای بار دوم من رو انداخت. و کلی از تصوّر « دخترای خوب!!!» خندم میگیره . وقتی نمرات رو دیدن احتمالاً با جیغ های سوهان مانند به هم گفتن : واااای! این دیگه چرا زنده است؟ (برای موردی مشابه من این جمله رو گفته بودن)

 خودم رو تصور می کنم که دارم از طبقه دوم لابی فنی به پایین سقوط می کنم. چون دلیلی برای زنده بودن ندارم! و سیل عشاق دل باخته زجه می زنن که نه!!! نرو!! برگرد!! و من با جوابای فلسفی توجیحشون می کنم که خسته ام و دلیلی برای ادامه راه ندارم . چون دو بار مقاومت رو افتادم .  شایدم اصلاً این کار رو نکردم: به شما چه؟ می خوام خودمو بکشم!

***

 

یه تشکر ویژه از عباس که  سر ماکت سازی با مقوای رادیولوژی به داد من و سارا رسید.  به خودش و امین و احسان تبریک می گم که به نهضت جنگل پیوستند. خصوصاً احسان که از خطه سرسبز ورامین نهضت رو یاری میده.

***

 

تشکر دیگر از خانم شهرساز که یک شبانه روز خونمون اومد و کمکم کرد.  و پروژه های زیادی رو در ذهنمون طراحی کردیم. من و شیوا کمی دور افتاده بودیم. شهرسازی اصفهان ، معماری گیلان. این اواخر احساس می کردم داریم به سمت بیگانگی پیش می ریم. خوشحالم که این حس گم شد.

***

 

سر این تحویل پروژه رسماً آهنگ های کلد پلی من رو سرپا نگه داشتن. الان دارم دونه دونه TEXT  ها رو در میارم . و کیف می کنم. خصوصاً آهنگ X & Y  . خیلی پر معنی و قشنگ بود:

Trying hard to speak
And fighting with my weak hand
Driven to distraction
So part of the plan

When something is broken
And you try to fix it
Trying to repair it
Any way you can

***

قشنگ ترین قسمت این دوره  شب آخر بود. وقتی پروژه های خودمون تموم شده بود . شبی که من و نازی ولیلا و دی جی روژان تو خونه سارا اینا خراب شده بودیم و داشتیم عملیات نجات آقا مهربونه رو انجام می دادیم. بنده رسماً لذت بردم. واقعاً اگه کار گروهی رو از معماری بگیرن معمارا دیوونه میشن! درباره کار گروهی برداشت بعداً باید مفصل بنویسم.

***

یک خروار سوژه واسه نوشتن دارم. الان پتانسیل 3 هزار سطر نوشتن رو هم دارم. این دوره چقدر به آدم ایده می ده.

***

و در پایان : کار خوبی کرد. حدس می زنم این کار رو به خاطر من نکرد ، شاید حتی واسه دهن کجی بود. نمی دونم . برام مهم هم نیست بدونم. دلم کدر تر از این حرف هاست. حقوق لگد مال شده ام به این راحتی ها از یادم نمی ره. اما کار خوبی کرد. ازش ممنونم. توی دلم مونده بود: هر چی می خوایی بگو. هر کار می خوای بکن.دروغ بباف. تصویر بساز. هر قدر می خوای من رو قاطی لجن کن. شخصیتم رو به گند بکش. ولی اسمم رو تلفظ نکن. خواهش می کنم نگو سارا. ننویس سارا. تقاضای زیادیه؟

 

سارا بودن رو دوست دارم. سارا بودن و سارا شدن. سارا تر شدن.

فکر می کنم اگه فقط یه اخلاق درست و حسابی تو وجودم باشه همون خالص و بی غش بودنمه.

شاید همین باعث شده که هر وقت توی  روابطم یه کم ناخالصی ببینم به فکر تصفیه اش می افتم.

گاهی فکر می کنم این صداقت بیش از اندازه به حماقت پهلو می زنه.

نمی دونم. وقتی با کسی راحتم ، دوست دارم سارا خطابم کنه. نه بیشتر و نه کمتر.

 و وقتی با کسی راحت نباشم. از اینکه توی دهنش سارا بچرخه دیوونه می شم ...

نوشته شده توسط سارا در ساعت 21:47 | لینک  | 

ساعت ۵ صبح روز ۱۵ بهمن.

سرم رو بلند می کنم و می بینم ۱ ساعت و نیمه که خوابم برده.

با این ماکت نصفه. با اس ام اس گلنوش که نوشته " ما بی برقیم ، من می افتم ".

یادم می آد تو خواب و بیداری بهش جواب داده بودم " چرند نگو و.... " . یه لحظه شک می کنم نکنه جوابای بی ربط براش فرستاده باشم. مگه نه اینکه خواب و بیداری بودم." ما بی برقیم. " ما بی برگیم. " باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟" داستان از میوه های .... بس کن. خل شدی؟

طول می کشه که وضعیت فعلیم رو درک کنم. آخ کاش بابا بیدار بود. چقدر بهش احتیاج دارم. بابا بیدار شو. می خوام یه کم گریه کنم.

کامپیوتر رو روشن می کنم و کلد پلی می گذارم. اشک هام رو خفه می کنم.

" یادم باشد اسیر نشوم" ! یادم باشد این شلوغی اسیرم نکند.

بی رمق به سمت کارها کشیده می شوم.

دوباره ...

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 5:12 | لینک  | 

 

خیابان مطهری .ساغریسازان.قلب شهر. دخترک ها و پسرک های نوجوان .کاسه شعله زرد. دسته.

 

 معتاد. مچاله.گوشه ساغریسازان . گرسنگی . نذری . کاسه شعله زرد . دستان لرزان . بوی زعفران.

 

نذری. صف. صف . صف.

 

دسته . مردان . سینه زنی . احترام . احترام . احترام .

 

معتاد . کاسه شعله زرد . قاشق لرزان. دهان نیمه باز. تا سیر شدن گرسنه ها . گرسنه های شهر من.   چند تا عاشورا ؟ چند تا نذری ؟ چند تا کاسه شعله زرد؟...  

 

***

 

اگر دین ندارید آزاده باشید.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:7 | لینک  | 

 

حرف من نبود. از خیلی ها شنیدم. خیلی ها که من پیششون پشه هم نیستم .تأثیر گذارترینش روی جلد کتاب سلوک بود که دولت آبادی از عرق ریزان روح دم می زد.

نوشتن دچاری است

آیا من به نوشتن معتادم ؟

اگر ننویسم....

می گفتم اگر ساز نزنم می میرم ...

می گفتم و می خندید .

سازم از دستم افتاد و خیلی سر گیجه گرفتم تا خودم شوم. و هیچ وقت آن خود قبلی ام نشدم.

خود دیگری ساخته شده بود.

سازم از دستم افتاد و نمردم.

و نوشتم.

و می نویسم.

تند تند می نویسم. رویش کار می کنم. برایش حرص می خورم . و به آن دل خوش می کنم.  

انگار زندگی همین است.

انگار نه ، زندگی همین است.

به چیزی تکیه می کنی. و اندکی بعد به چیز دیگری تکیه می کنی . و تکیه گاه ها عوض می شوند. و تو خود را در آن ها نمی یابی. این خود سرگردان تو کجا خودش را می یابد؟ کی پاگیر می شوی؟

یا عکاسی.

می خواهی شیره زندگی را بکشی.

می خواهی تلخ باشی. مثل زهرمار.

می خواهی خلق کنی

اما به آن تکیه می کنی.

به عکس هایت. به نوشته هایت.

و من می ترسم این تکیه گاه نیز پاگیرم نکند.

واقعیت این است که می نویسم ، چون مجبورم. و از نتیجه هیچ وقت راضی نیستم.

با داستان گیلکی یک هفته سر و کله زدم. سر آخر حتی رغبت خواندنش را هم نداشتم..

و این میان وقت است که می رود. و مغز تو است که مدام درگیر است . و فرسوده می شود.

من همچنان می گردم.

مثل صوفی ها دور خودم می چرخم.

مثل کولی ها کوچ می کنم. از این کتاب به آن کتاب. از این تصویر به آن تصویر.

همچنان تشنه ام.

این تشنگی. این بی تابی. این بی قراری. تو گم شدی.

نوشتن عشق است. مثل خوره آدم را می خورد. عذاب می دهد. از آدم آویزان می شود و تمام تن و روح را می سوزاند.

و این عذاب شیرین است . تو دنبال عذابی. تو«بی نوا بندگکی سر به راه نبودی . و راه بهشت مینوی تو بز رو ِ طوع و خاکساری نبود».

باز هم سرکشی می کنی.

و فرسوده می شوی.

هی دختره ، دنبال چی هستی؟

دنبال خودم

چو تخته پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من

 

پی نوشت: زمان تحویل پروژه هاست و من نصفه شب ها معمولاً به جای استراحت به نوشتن این چرندیات می پردازم.

پی نوشت 2: این هم از دچاری است که توی چنین موقعیتی اینقدر زیاد می نویسم. اینقدر زیاد.

پی نوشت 3: یه سر به سهند زدم . امتحاناش تموم شده. به دوستایی که امتحاناشون تموم شده آشکارا حسادت می کنم. این رشته هم شده برای ما ...

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 14:55 | لینک  | 

 

بهنام ، پسر الهی بگم خدا چی کارت کنه. تو من رو نمی شناسی چقدر خرم ؟ آخه مگه من چه بدی به تو کردم! غیر از این  که همیشه به صورت آواری از صدا رو سرت خراب شدم. غیر از این که همیشه کاری کردم که تو دلت بگی « شیطونه میگه به این ضعیفه یه چی بگم ا ا ا ». چرا این « اسامه » رو دادی من ببینم؟ آقا جون فمینیستی؟ برو آتش بس ببین!

 ببین کی تلافی کنم ! خیلی قشنگ بود. قشنگیش به تلخیش بود.

***

 

 وقتی اون دختر بچه از ترس به مادرش می چسبید چه حسی داشتم... ترس.ترس.ترس.  آشنا بود. تجربه کردم.

شخصیت مورد علاقه ام هم« اسپندی» بود. با اون آقای پیر خوش اشتها.

کوچیک که بودم یه فیلم می داد به نام « مزد ترس» . یه آزاد نامی توش بود که 18 نفر رو کشت. اینقدر تو کف یارو بودم که عیدش بلوزم رو شکل بلوز اون خریدم...

***

در کتیبه ها خواهند نوشت: سارا ، دختری که 2 بار مقاومت را افتاد ....

***

 

چن روزه این جمله ورد زبونمه: تو دانشگاه به نام هنر ما رو احمق بار میارند.

دلم می خواد این رو به همه بگم.

فعلاً تنها بحث های مبانی نظری (هویت در معماری) و معماری نویسی و مرمت برام جاذبه دارن. و البته کارای کامپیوتری .

***

 

بعد از مدت ها بیداد رو گوش دادم .  2 ، 3 ماه اصلاً گوش ندادمش. چون نمی خواستم کارم به دیوونه خونه بکشه. آخه دلیلش خیلی چرند می شد : چون جنبه گوش دادن به یک کاست رو نداشت!!! اونم کاری که اولارسال اومده.

پیشگیری بهتر از درمان است.

***

 

می خوام همه چیز رو با خنده در کنم. اما بعضی چیزا رو نمی شه. فقط باید بگم متأسفم که ناصادقی اینقدر راحت خودش رو به رخ می کشه. اگه قبلاً بود 2 روز تب می کردم و ماتم می گرفتم . الان برام عادی شده.  و وحشتناک ترین چیز اینه که رذیلت بزرگی مثل ناصادقی « عادی » بشه. میگم رذیلت ، چون معتقدم با این کار آزادی دیگران نقض میشه. و آزادی مقدس ترین مفهوم ِ .

به دوستم گفتم : عادی شده . به این اتفاق فکر نکن. همینه دیگه. تازه این اول کار ِ. ما حالا حالاها باید این چیزا رو ببینیم. و رفتم تو فکر... تو فکر کسی که سر یه موضوع کوچک آشناهاش رو « دو در» میکنه. و این رو یه توانایی می دونه.

نامردی می کنم ، پس هستم !

***

 

آدم کی می تونه اعتماد کنه ؟به کی ؟ آدم هایی که الان بهشون اعتماد دارم چقدر کم اند. ...

***

 

مصاحبه دیشب رو دیدید؟ ..... چه بگویم سخنی نیست...

***

 

سارا امروز یه جمله وصفی گیلکی انداخت ، توپ! اون تیکه ء " bushu… " رو با طنین خاصی گفت....

سارا بازم بگو. گیلکی بگو. به قول «جوان» هوس " گیل گب" کردم.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:30 | لینک  |