تبليغاتX
...

(امیدوارم لوس نشده باشد!)

گزارشم از جلسه در گیلانیان آمده.

سلام.

دوست داشتم کتابت را بخرم و بخوانم. اما هزینه دانشجویی نگذاشت. بنابراین شعر هایت را از آوای آزاد گرفتم و با غلط های چاپی بی شمارش کنار آمدم. از تو شناختی نداشتم. تک و توکی کارهایت را می خواندم. و همیشه جزء آن لیستی بودی که "باید کارهاشان را بخوانم". پیش از عید بالاخره شروع کردم و شعر هایت را خواندم.

دیروز جایت خالی بود. می دانی همه از جسارتت می گفتند؟ می گفتند فروغ جسارتش را از تو وام گرفته. می گفتند تو خود زنی می کردی. و یک نفر هم گفت تو حرف برای گفتن داری. و برای همین آدم می تواند وزن و ... را کنار بگذارد و به حرفت گوش دهد.

من با او موافق بودم. شعر سیاه خیلی دوست دارم.

شعر تو من را مدهوش نکرد. شاید به این خاطر که نگاهم به جهان ، حالا دیگر دارد ریشه دار تر می شود. مثلاً وقتی در نوجوانی فروغ و سهراب می خواندم طور دیگری برخورد می کردم. یا خیلی از حرف های گنده گنده را، شاملو در مغزم فرو کرد. تازه بعدش بود که فهمیدم فلانی و فلانی اینها را گفته اند. و شاملو تنها زیبا روایت کرده است. خلاصه همین چیزها بود که مدت ها برایم از شاملو و فروغ و سهراب اسطوره ساخته بود.

تو اسطوره نشدی. چون آگاه تر به سراغت آمدم. اما شیرینی اشعارت تلخی بی حدشان بود. می دانی خیلی غبطه می خورم که اینقدر جسورانه خودت را روی دایره می ریزی. بیشتر حسادت است. چون خودم معمولاً خیلی وقت ها نمی توانم راحت حرفم را بگویم. تصمیم گرفتم باز هم رویت تمرکز کنم و جدی جدی کمی از جسارتت را بگیرم. نه برای شعر، که برای زندگی. هر چند می دانم خیلی سخت است که این جسارت با وقاحت قاطی نشود.

"خود" بودن مشخصه بارز شعرت است. برایم مهم نیست که چیزی «خوب» باشد یا «بد». اما مهم است که چیزی تصنعی نباشد. این عالی است که آدم بیاید بگوید من اشتباه کردم. نامردی کردم. فلان غلط را کردم. و اصلاً هم پشیمان نیستم. دیروز بارها برای بیان جسارتت آن شعر معروفت را مثال می زدند : نصرت شنیده ام که تریاک می کشی.

فکر می کنم هنر تو این است که حقایق تلخ را زیبا می گویی. وگرنه الان خیلی مد شده که با ادعای جسارت هر اراجیفی را وارد شعر و زندگی کنند. دیگر اینکه همه تو را وارث صادق هدایت می دانند. من هم موافقم. اینگونه زیستن کار هر کسی نیست.

نصرت جان با مجموعه آوای آزاد نمی توان شاعری را شناخت و نقد کرد. اما من با دو تا از شعرهات اصلاً کنار نمی آیم. این و این.(البته  غیر از جمله «دل هم برای خود دلایلی دارد» که شاهکار جداگانه ای است!) فکر می کنم رفتی دنبال فلسفه بافی و از شاعری مانده ای. یک احساس بدی هم بود که در برخی شعرهایت به سراغم می آمد و بهش آگاه نبودم. تا اینکه دیروز یکی از وزن اشعارت گفت که دارد قدیمی می شود. فکر کنم مشکل من هم همین بوده.

راستی دیروز این شعرت را زیبا خواندند. همین طور این یکی را که مایه های تصویری دارد. یاد علامت های یاهو افتادم.

نصرت جان واژه از تو زیاد یاد گرفتم. می گویند تو عاشق کلمه بودی. من اما از کلمه بیزارم. اصلاً از زبان بیزارم. اما کلمه های تو زشتی و بیزاری را دقیقاً تصویر می کنند و من کلمه هایت را دوست دارم.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:8 | لینک  | 

میگه تو چه ات شده ؟ احساس رو که ادیتش نمی کنند!

میگم کاش خیلی وقت ها احساساتم رو ادیت می کردم.

تاریکه. ماشنکا کبریت سراغ نداری؟

«در این سر بی سامان

غم های جهان با ماست»

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:18 | لینک  | 

محراب لطف کرده و من رو به بازی دعوت کرده. بر عکس یلدا بازی که خوب تعقیبش کردم زیاد در جریان این بازی نیستم. اجازه می خوام کمی آزادتر عمل کنم. وقتی پای 5 تا آرزو وسط باسه آدم هی مجبوره سبک سنگین کنه. پس کمش می کنم:

1-      آرزو می کنم همیشه آرزو داشته باشم.

 

در مورد دعوتی ها هم  تینا رو دعوت می کنم. تینا تو می تونی به جای 5 تا ، 9 تا آرزو بکنی. پست آخرت روم تأثیر گذاشت. الان دوست دارم آرزو کنی.

سارامهریار رو هم دعوت می کنم. سارا اگه دوست داشتی آرزوهات رو بنویس. همینجا می گذارمش. جان «نیکو» اون فوتو بلاگم کمی جدی بگیر...

نوشته شده توسط سارا در ساعت 21:58 | لینک  | 

و هر کاری می کنی می بینی نمی شود. تو اینقدر تلخ شدی که روی «زهر مار» رو هم سفید کردی.

خلاصه اینکه هی خواستم از سالی که گذشت و سالی که رسید و این جور چیزا بنویسم و هی خودم رو به خویشتن داری دعوت کردم که ول کن. کمی هم برای خودت نگه دار.از همون حرف های همیشگی که نگفتن بهتره و ارزش آدم در نگفته هاست و ...

که دیوونه نوشت fog   آهنگ سالی بود که گذشت  و من هم fog   رو دانلود کردم و یه مدت گوش دادم و اصلاً حواسم به تکستش نبود. تا اینکه اتفاقی امروز تکستش رو هم دیدم. از وبلاگ no words

دیدم واقعاً آهنگ سالی بود که گذشت. هنوز نمی خوام درباره پارسال قضاوت کنم جز اینکه متأسفانه نمی تونم ندیده بگیرم که دارم «بزرگ» می شم.

اما fog :

 

There's a little child
Running round this house
And he never leaves
He will never leave
And the fog comes up from the sewers
And glows in the dark

Baby alligators in the sewers grow up fast
Grow up fast
Anything you want it can be done
How did you go bad?
Did you go bad?
Did you go bad?
Somethings will never wash away
Did you go bad?
Did you go bad?

آهنگ را اینجا دانلود کنید.

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:13 | لینک  | 

 

بعد میاد برام می نویسه تو یه دوست خوبی!!! واقعاً فکر می کنه من یه دوست خوبم؟ یعنی واقعاً فکر می کنه من دوستشم؟ آخه من اگه دوستش بودم اینجور« لبخند های ژکوند» مسخره تحویلش می دادم؟

 

دیگه،  سارا می گفت : خوب بود منم یه وبلاگ داشتم تا یکی بهم می گفت "پخ" می اومدم تو وبلاگم می نوشتم.حالا بگذریم که این سارا در مواردی که « پخ» مربوطه ، به خودش هم ربط داشته باشه چه جوری ابراز احساسات می کنه! لذا تا اطلاع ثانوی از انعکاس « پخ» های دریافتی معذوریم.

 

که فردا تولد خواهر کوچیکه است. خواهر کوچیکی با 7 سال تفاوت سنی. که ما دو تا اینقدر تو سر و کول هم زدیم که در اتاق الان لق می زنه!. که خواهر کوچیکه تنها نقطه روشن زندگی ما در تهرون بود.

که خواهر کوچیکه خیلی خیلی با من فرق داره. اما صداش باهام مو نمی زنه.

که خواهر کوچیکه الان 15 ساله است و من نگرانم که نکنه نتونه راه زندگیش رو پیدا کنه.

که من اصلاً دوست ندارم "نرگس شوکت اینا" باشم. و توی رفتارم با خواهر کوچیکه خیلی مواظبم .

 

دیگه تر که این بهار چرا تموم نمیشه. چقدر زمستون دوره!

گاهی یه احساس هایی در آدم ضبط می شن. بعد کافیه یه بویی ، یه تصویر کوچیکی ، هر چی ... تو رو یاد اون احساس بندازه. حالا اگه دنیا هم بسیج بشن این احساس دوباره بر می گرده سر جای اولش و هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره. چی میگن بهش؟ نوستالوژی؟ هر چی هست، من گاهی پرم از این تصاویر.

اون درخت بزرگه روبروی فنی برای من همین احساس رو داره. همون که ما گاگلف* می رفتیم زیرش می نشستیم و پسرای فنی با خماری و نفرت رد می شدن و ما کیف می کردیم که جای دبش رو تصرف کردیم.

 

دیگه .... دیگه این که من پارسال همین موقع...(نه. کمی دیرتر از همین موقع) بدترین حرف های زندگیم رو شنیدم. خیلی هاش رو اصلاً نشنیده بودم. مونده بودم هاج و واج که مگه زدن چنین حرفی هم ممکنه؟

بعد فکر کردم :«آخی! الهی بمیرم! این بچه چقدر "خودشه"! اصلاً خودسانسوری تو کارش نیست»

نمی دونم چقدر طول کشید که بفهمم اون حرف ها(هر چند مخاطبشون من نباشم) واسه "خود" بودن نبود. برای این بود که بدونم مورد احترام نیستم. که بفهمم چقدر "بی ارزشم". کاری ندارم. می تونستم با یه برخورد بهتر جلوش رو بگیرم..... فقط، فقط گاهی لازمه چند بار بلند، بلند تکرار کنم:

 ببخش ، ولی فراموش نکن!، ببخش ، ولی فراموش نکن!، ببخش ، ولی فراموش نکن!

 

* گاگلف = گه گاه

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 20:23 | لینک  | 

پیوستن به تنهایی، کوه شدن را تجربه می خواهد... وقتی می نویسی، خود را از تنهایی دریغ نداشته ای و این برازنده ی زخمی ترین عقابی است که نقطه ها را به بزرگی فرا می خواند....

پنهان شدن در صدا، همان گمشدن است که از هر خرسنگی بر می آید. وقتی رودخانه از جاری شدن می سراید پهناب رویائی دل خود را به رخ دریاباوران می کشد....

و اینک تو که می نویسی به تبار تنهایان پیوسته ای....

تنهایی عظیمت مبارک....

شیون فومنی

 

 

این یادداشت مقدمه کتاب "وقتی که تمشک ها می رسند" شده. مجموعه شعر خانم "کبری پاریاو" که از آشناهای قدیمی مادرم بوده. و به واسطه مادر کمی از زندگی تلخش آگاهم.

به مادر گفتم چقدر خوبه که این جور آدم ها هستند. دیگه احساس نمی کنم مشکلات خودم خیلی وحشتناک و منحصر به فرد اند.

خندید. خنده اش بیشتر تظاهر به خنده بود.

 

در راه عشق

باید از سنگ ها

بگذری!

و آتش را

زنده نگهداری

 

روشنی اش را

آنجا بری،

که شعله رو به سردی

و

خاموشی است!

کبری پاریاو

 

سراسر کتاب احساسات لطیف زنانه مسلطه. و بینشی که حکایت "دوران" می کند.

بیشتر نمی نویسم. کتاب را توصیه می کنم به دوستانم برای خواندن. به خاطر تمشک هایش....

 

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 18:55 | لینک  | 

الو. سلام سهند جان.من سارا هستم. الان دانشکده هنر اصفهان ام. حیف شد که تو اینجا درس نمی خونی. حیف شد که معماری اصفهان توی دانشکده هنرش تدریس میشه و از دانشکده شما دوره. و حیف که نمی بینمت. ایشاالله دفعه بعد.

دفعه بعد که تعطیلاتی نصیب من شد همون عید بود. بله من تعطیلی بین دو ترم نداشتم. و این دفعه فقط من و سهند نبودیم که می خواستیم همدیگر رو ببینیم. دوست های دیگری هم اضافه شده بودند.

ما همدیگر رو دیدیم. و اضطراب عجیبی که داشتم فروکش کرد. می ترسیدم اون ها چیزی جدای از اونی باشند که در نت ازشون دیده بودم. اما این طور نبود. دقیقاً همونی بودند که می شناختم و این یعنی درست شناخته بودم. نمی دانم من رو چه طور تحلیل کرده بودند. مثل نگار که مطمئن بود "عینکی" هستم؟ امیدوارم زده نشده باشند. مثل من که زده نشدم و تنها احساس کردم رابطه مون عمیق تر شده و حالا می توانیم با خیال راحت بگوییم که دوست هستیم.

اگر بگویم در انتخاب دوست های نتی ام کمی وسواس دارم زیاد مبالغه نکردم. اما توی دوستانم دو نفر (و اتفاقاً هر دو هم پسر) بوده اند که از صحبت کردن باهاشون پشیمون شدم. و احساس بدی بهم دست داد که کمی ترسناک بود. احساس بد نشناختن. احساس بد بی اعتمادی و تصمیم گرفتم اسم دوست اینترنتی را "دوست" نگذارم.

خوشبختانه این دوستانم ساده و خوشرو بودند. و حالا افتخار می کنم که با همه شان دوست هستم. سهند، رزا ، نگار و البته ماشنکا که ما رو دور زد.

این روزها باید چیز های تلخی بنویسم. هنوز تلخی اش روی کاغذ نچکیده.خواهم نوشت...

نوشته شده توسط سارا در ساعت 1:48 | لینک  | 

عید هم آمد و تمام شد. و من ماندم در زیبایی آن چوب دستی که دایی پدرم برای میهمان پیرش ساخته.

چوب دستی ای برای عبور از "راشه" گل آلودی که باران بهاری امانش را بریده.... و اینکه امسال "زینبی" را هیچ ندیدم....

پسر خاله رو بعد ۸ ماه دیدم. باورش نمی شد اینقدر لاغر شدم. می گفت رژیم میگیری. گفتم بابا بی خیال! منو چه به این کارا! من جون ندارم نفس بکشم. حالا برم رژیم بگیرم که تیپم بشه مانکنی؟

وردستی مامان بزرگم رو کردم و یه حلوای عالی پختیم(از هر انگشتم هزاررر تا هنر میریزه!) الان دارم میخورمش. ترد و عالی. "عید حلوا". با آرد برنج و زعفران و کره محلی و شیر و شکر.....

نوشته شده توسط سارا در ساعت 4:21 | لینک  | 

دیوان او نشان می دهد او آدمی است اهل زندگی که پروای بسیاری چیزها، از جمله طعن و لعن عوام، را نداشته و دل به دریا زده و چیزهایی را در عالم رندی تجربه کرده که بسیاری از ترس جرأت نزدیک شدن به آنها را ندارند و یا ریاکارانه آن آلودگی ها را می پوشانند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سارا در ساعت 11:21 | لینک  | 

 

در طریق

عشقبازی

امن و آسایش

بلاست.

 

اول فروردین ۸۶

نوشته شده توسط سارا در ساعت 12:27 | لینک  |