از کلاس در میام . نیاز عمیقی به تنها بودن و غصه خوردن دارم. از بچه ها به هر بهانه ای جدا می شم و به سمت اتوبوس داخلی می رم.
می بینمش. می خنده و میاد کنارم.می گم اون کار رو انجام دادم. تشکر می کنه. و گپ های ما شروع می شه. ما همدیگر رو کم تر می بینیم و این باعث می شه اینقدر حرف داشته باشیم که من یادم بره داشتم از چی فرار می کردم. تا پیاده بشیم و اتوبوس بعدی بیاد اونقدر وقت داریم که گفتگوهای جدی مون رو تموم کنیم و برسیم به وضع هوا!
میگه روز خوبیه. می خوام بگم آره. اما فشار اینقدر زیاده که ناخود آگاه می گم: برای من، نه!
ادامه مطلب
« جستجوی سعادت» ممکن است روزی معنای متفاوتی داشته باشد_ مثلاً اینکه فرد به جای انباشت اشیای مادیی که به نحو خصوصی در اختیار دارد، به ایجاد روابطی اجتماعی بپردازد که در آن مشارکت و تعاون غلبه داشته باشند و کامیابی به معنای تفوق یکی بر نیازهای سرکوب شده دیگری نباشد...
یورگن هابرماس
نوشته مایکل پیوزی
نکنه به همین زودیا بمیره! این چه وسواسیه که تو ذهنم خیمه زده! و زبونم.... زبونم قفل شده! کلید کردم.
« اعلامیه جهانی حقوق بشر و.... » از تحفه های نمایشگاه کتاب بود که بیشتر برای زیته گرفتمش. (حالا بگذریم از علاقه شدید خودم به استفاده از قوانین در راستای گرفتن حقوق نشریه ! که البته هرگز مفید نبوده و نخواهد بود! لذا برای حقوق اقوام هم وارد عمل شدم که کم نیاورده باشم!)
اومدم خونه و وسط کتابهای مختلفی که به نام کنکور ارشد و به کام خودم خردیده بودم نشستم . عینک را بر چشم نهادم! مداد اتود برداشتم و دفترچه یادداشتی مقابلم گزاردم جهت "نت" برداری. و خواندم!...
اصل موضوع،
آقا ، این کتاب شده مایه خنده خانواده! لذا حقوق اقوام را بی خیال شدیم و فعلاً در اوقات بیکاری می نشینیم دور هم و من می خوانم و دیگران می خندند! باور نمی کنید؟ خودم هم باورم نمی شد اینقدر خنده دار باشه! هیچ مسخره بازی و کنایه زدنی تو کار نیست. این کتاب نمونه طنز سیاهه!
چند تا از لطایفش رو می خونم:
ماده 3: هر کس حق دارد از زندگی، آزادی، و امنیت شخصی برخوردار باشد.
ماده 9: هیچ کس را نباید خودسرانه بازداشت، توقیف، حبس یا تبعید کرد.
ماده 23:
- هر کس حق دارد کار کند و شغل خود را آزادانه برگزیند و از شرایط عادلانه و مطلوب کار برخوردار باشد و نیز در برابر بیکاری مورد حمایت واقع شود.
- هر کس حق دارد بی هیچ گونه تبعیضی در برابر کار مساوی از دستمزد مساوی برخوردار باشد.
- هر کس که کار می کند حق دارد از دستمزدی عادلانه و مطلوب برخوردار باشد تا بتواند زندگی ای در خور کرامت انسانی برای خود و خانواده ء خود تأمین کند و در صورت لزوم از دیگر وسایل حمایت اجتماعی کمک جوید.
- هر کس حق دارد برای حفظ منافع خود به تشکیل اتحادیه های صنفی و عضویت در آن ها اقدام کند.
جون ما رو دعا کنید که در غیاب گل آقا طنز ملیح بهتون تحویل دادیم!
سياهي از درون كاهدود پشت درياها
برآمد, با نگاهي حيله گر، با اشكي آويزان
بدنبالش سياهي هاي ديگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان.
سياهي گفت:
ـ «اينك من, بهين فرزند درياها،
شما را، اي گروه تشنگان، سيراب خواهم كرد.
چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران،
پس از باران جهانرا غرقه در مهتاب خواهم كرد.
بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من،
ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را.
نبينم . . . واي! . . . اين شاخك چه بيجانست و پژمرده . . .»
سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا.
زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را،
نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد.
مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير،
نگه مي كرد غار تيره با خميازه جاويد.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
ـ «ديگر اين
همان ابرست كاندر پي هزاران روشني دارد»
ولي پير دروگر گفت با لبخندي افسرده:
ـ «فضا را تيره مي دارد, ولي هرگز نمي بارد.»
خروش رعد غوغا كرد، با فرياد غول آسا.
غريو از تشنگان برخاست:
ـ «بارانست . . . هي! . . . باران!
پس از هرگز . . . خدا را شكر . . . چندان بد نشد آخر . . .»
ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران.
به زير ناودان ها تشنگان، با چهره هاي مات,
فشرده بين كف ها كاسه هاي بي قراري را.
ـ «تحمل كن پدر . . . بايد تحمل كرد . . .»
ـ «مي دانم
تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را . . .»
ولي باران نيامد . . .
ـ «پس چرا باران نمي آيد؟»
ـ «نمي دانم, ولي اين ابر باراني ست، مي دانم.»
ـ «ببار اي ابر باراني! ببار اي ابر باراني!
شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم.»
ـ «شما را، اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد»
صداي رعد آمد باز، با فرياد غول آسا.
ولي باران نيامد . . .
ـ «پس چرا باران نمي آيد؟»
سرآمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا.
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
ـ «آيا اين
همان ابرست كاندر پي هزاران روشني دارد؟»
وآن پير دروگر گفت با لبخند زهرآگين:
ـ «فضا را تيره مي دارد، ولي هرگز نمي بارد.»
مهدی اخوان ثالث
سوم اردیبهشت سالروز تولد شیخ بهایی و آغاز هفته معمار بود. به همین بهانه مراسمی برای بزرگداشت روز معمار در روز پنجشنبه ششم اردیبهشت ماه ، با حضور جمعی از مهندسین معمار در موزه میراث روستایی سراوان برگزار شد.
در این مراسم از آقایان مهندس روبرت واهانیان و مهندس گودرز پرتوی دیلمی به خاطر تلاشها و زحماتشان در معماری و فرهنگ گیلان تقدیر و از زحمات خانم مهندس پویا میریوسفی برای تلاش در پروژه موزه میراث روستایی گیلان تشکر شد.
مهندس انصاری رئیس سازمان نظام مهندسی در سخنرانی کوتاهی به برخی مسائل پیش روی معماری و شهرسازی گیلان اشاره کرد. دکتر طالقانی نیز موزه میراث روستایی گیلان را معرفی کرد و از مهندسین معمار خواست تا موزه را از تجربیات خود بی بهره نگذارند. همینطور خانم دکتر قزل ایاغ پیرامون چالش های موجود در معماری ورویارویی هنر سنتی با هنر مدرن و نیز زلزله و معماری سخن گفت.
در ادامه دکتر خوشنویس با بیانی شیوا به ارائه مقاله ای پیرامون محراب و رد یابی تفکرات ایران باستان در معماری اسلامی پرداخت. پخش فیلمی کوتاه از مراحل کار موزه و نماهنگی درباره شیخ بهایی از دیگر برنامه های این همایش بود.
ادامه مطلب
مجبور شدم یه سری تغییرات دوست نداشتنی ایجاد کنم. علتش هم یه سری مسائل آزار دهنده بود. عذر می خوام.
هنوز از شب دمی باقی است ، می خواند در او شبگیر
و شب تاب، از نهانجایش، به ساحل می زند سوسو.
به مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره من
به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی است در او
به مانند خیال عشق تلخ من که می خواند
و مانند چراغ من که سوسو می زند در پنجره ی من
نگاه چشم سوزانش – امید انگیز- با من
در این تاریک منزل می زند سوسو.
نیما یوشیج
به قناری کوچکی
دلبسته بود.
احمد شاملو

