تبليغاتX
...

در مورد ویکی پدیای گیلکی حرف و سخن بسیار است. پروژه ای گسترده که در ابتدا خیلی بلند پروازانه به نظر می رسید و هر قدر جلو تر می رود واقعی تر می شود. فکر می کنم عضویت در گیله ویکی و اضافه کردن کمی اطلاعات به زبان مادری کار سختی نباشد. اما همان مشکلات همیشگی گیلانی ها و همان بی انگیزگی درباره زبان اینجا هم حاکم است.

ویکی پدیای گیلکی هم مشکلات خاص خودش را دارد. از جمله نگارش که خیلی حالت سلیقه ای دارد و زیاد وضعیت جالبی ندارد. آنقدر ها هم باب گفتگو در باره اش باز نیست و اگر بیش از حد حرف بزنید احتمالاً پیشنهاد می شود شیوه نگارشی جدید خود را ابداع کنید!!! و از این قبیل. به هر حال این قسمت جا ی زیادی برای گفتگو دارد. اما شاید به خاطر شرایط بهتر باشد فعلاً از آن صرف نظر کرد و با شرایط کنار آمد و فعلاً بیشتر مطلب وارد کرد.

ضعف دیگر گیله ویکی تسلط گویش بیه پیش است. تا اندازه ای گریز ناپذیر( به خاطر عدم شرکت بقیه گویش ها) و تا اندازه ای هم خطر ناک .اگر به آن فکر نشود

مطلب دیگر مدیر ویکی پدیای گیلکی است که فکر می کنم تا حالا انتخاب شده باشد. انتخاب مدیر به نفع گیله ویکی بوده و نظم و انسجام بیشتری به آن می دهد.

با این حال هنوز معتقدم گیله ویکی باید بیشتر معرفی شود.

و البته مهم ترین کار افزودن مطلب به گیله ویکی است.

کمک گرفتن از ویکی پدیای فارسی فراموش نشود.

 (کدئین جان نمی دانم بالاخره توانستی با این وضع نگارش کنار بیایی یا نه! اما بد نمی بینم تو هم نظرت را در این مورد بنویسی. چون با این مسئله رو به رو شدی. امیدوارم مشکلت حل شده باشد. )

نوشته شده توسط سارا در ساعت 15:40 | لینک  | 

بزار بلند بلند بگم! باز هم از شرایط ناراضی ام! اما قصد تغییرشون رو دارم.

خسته شدم اینقدر برای تغییر شرایط تلاش کردم و باز  تغییر نکرد!

اما باز هم، باز هم، با اشتیاق به استراحتی کوتاه و تلاشی مجدد به تغییر  فکر می کنم! تغییر خودم و محیطم!

و این برای خودم هم عجیبه!

نوشته شده توسط سارا در ساعت 21:40 | لینک  | 

"قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، در بند اول خود تصریح می کند: «داشتن مسکن متناسب با نیازهای هر فرد و خانواده با اولویت نیازمند ترین ها» حق هر شهروند ایرانی است. همچنین، اصل سوم همان بند، یکی از مهم ترین وظیفه های حکومت اسلامی را «ایجاد محیط مساعد رشد فضایل اخلاقی و رفع تبعیض های ناروا و ایجاد امکانات عادلانه برای همه» معرفی کرده است"

نوشته شده توسط سارا در ساعت 10:35 | لینک  | 

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت

در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه میفکن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...

نازلی سخن نگفت،

سر افراز

دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت

***

نازلی ! سخن بگو!

مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را

در آشیان به بیضه نشسته ست!

نازلی سخن نگفت

چو خورشید

از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

***

نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود:

یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت

نازلی سخن نگفت

نازلی بنفشه بود:

گل داد و

مژده داد: زمستان شکست!

و

رفت...

احمد شاملو


نوشته شده توسط سارا در ساعت 22:7 | لینک  | 

امروز هم مثل بقیه روزها بود. با کارهای همیشگی. اما روز تولد بود. یادمه پارسال روز تولدم اصلاً اوضاع رو به راهی نداشتم.

 پارسال با یه متن ادبی که الان به نظرم خنده داره این وبلاگ رو شروع کردم. اما امسال......

 

یکی از دوستام از احساسم درباره تولد پرسید. به شوخی جواب دادم: من علاقه ای برای به دنیا اومدن نداشتم. دکتر مجبورم کرد به دنیا بیام و علت عدم تمایلم رو ترس از روسری سر کردن در آینده ذکر کرد!!!!! با این حال بعدش که به دنیا اومدم گفتم : گر جهنم می روی مردانه رو!!! و تصمیم گرفتم شیره زندگی رو بکشم.

دوستم گفت : اول شیرینیش رو بچش. بعد شیره اش رو بکش!

چشم!

امسال در روز تولدم نگاه خیلی روشن تری به زندگی داشتم. این رو مدیون خیلی ها هستم. اونهایی که دوستم دارند و دوستشون دارم. نفس عمیقی می کشم و آرزوهام رو می شمارم. چه روز خوبی!

درباره تبریک های تولدم وسواس خیلی زیادی داشتم. (فکر می کنم این هم به نگاهم بر می گرده. چون پارسال در همین روز اصلاً این موضوع برام مهم نبود). همه تبریک ها رو به خاطر سپردم و رده بندی هم کردم :

غیر منتظره ترین: تبریک آرمان که در حین سر و کله زدن با سقف این ویلای کذایی بر سرم نازل شد . هر چی سعی می کردم نمی تونستم به جا بیارم این آقای خوش صدا کیه که تو این برهوت وحشت (فضای طراحیم رو می گم ) تولدم رو تبریک می گه..... تبریکش هم خیلی باحال بود. 

زود ترین: لیلا که 4 روز جلوتر وارد عمل شد.

عجیب ترین و دیر ترین :   sms تینا! خیلی تعجب کردم. خصوصاً که عقلم نرسید اسمش رو بخونم!!!!

هیجان انگیزترین : یک نفر !

مهربون ترین : بابا و مامان

تازه ترین : دوستای تازه که پارسال نبودن..... مثل مهاجر

خاطره انگیزترین : دوستای قدیمی

صمیمی ترین: معلومه که سارا و شیوا!

نا مفهوم ترین تبریک : میر عماد از لاهیجان!!! با یک sms خالی که همین الان فهمیدم معنیش چی بود!!!!

در روز تولد آدم  ناخودآگاه به بزرگ شدن فکر می کنه. امسال حتی این موضوع هم برام شیرین بود. کلی به پخمه بازی های پارسالم خندیدم.

دیگه اینکه..... هوزاره هم یک ساله شد. در این باره بعداً می نویسم. فعلاً تحویل پروژه است و وقت اضافه موجود نمی باشد.

نوشته شده توسط سارا در ساعت 3:20 | لینک  | 

چیزهای دوست داشتنی در معماری اینقدر زیاد است که اگر آدم سوسولی مثل من هم مدتی از رشته اش دور شود باز دچار سرنوشت دیگر رشته ها نخواهد شد.

اینکه... واقعاْ دارم به معماری بر می گردم. دوباره از کار کردن لذت می برم. و دوباره انگیزه دارم. این بار پخته تر و آهسته تر. برنامه ریزی می گوید کمی از حاشیه ها کم کنم و بیشتر تر به درسم برسم.

اصفهان- پاییز ۸۵

 

نوشته شده توسط سارا در ساعت 1:12 | لینک  | 

یک بار دیگر.... برای بار چندم؟ .... نمی دانم.

به عطر دل انگیز دوستی اعتماد می کنی و پشتش کرکسی می بینی.

به همین راحتی.

تمام! برای همیشه.

اما انسان زنده است به دوستی. و تو باز هم اعتماد می کنی.هر چند دیر. هر چند دور.

یک بار به سارا می گفتم: ما نمی توانیم از کسی دوستی بخواهیم و رفتار خوب. اما حق داریم صداقت طلب کنیم. برای من صداقت مهم ترین رکن ایجاد هر رابطه ای است. از هم صحبتی در تاکسی بگیر تا عمیق ترین دوستی ها..... و زمانی که صداقت نبینم به حد مرگ بی تفاوت می شوم. مات می شوم. می مانم و نگاه می کنم.....و توی دلم حسرت می خورم به سادگی ای که خط برداشت. ( و این بی تفاوتی برایم عین سوگواری است. تلختر از هر جور دشمنی )

 

پی نوشت: گاهی دوست دارم بایستم در برابر دنیا و با تمام وجودم رابطه های مبتنی بر منفعتش را زیر سؤال ببرم. گاهی اینقدر در برابر این واقعیت از پا می افتم که باید مدتی گوشه گیری کنم. این جور وقتها می نشینم و همان معدود دوستهای عزیزی را که دارم می شمارم و خوبیهایشان را یاد آوری می کنم تا شاید تعدیل شوم. شاید...

 

پی نوشت دو:

مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است......

نوشته شده توسط سارا در ساعت 13:51 | لینک  |