ويژگی منطقه ای، خاصیت ضروری هر معماری معتبری است. از آنجا که تمام ساختمان ها بخشی از اینجای متعین را شکل می دهند، نمی توانند همه جا مانند هم باشند.بلکه باید ويژگی های خاص مکان معینی را در بر داشته باشند. از زمان های دیرین این ويژگی به عنوان حال و هوا شناخته شده است، و ساختمان های تاریخی، گر چه به "سبک" عام تعلق داشتند، اما معمولاً دارای حال و هوای محلی مشخصی بودند. بنابر این معماری به انسان کمک می کرد تا خود را با "روحیه مکان" یکی بداند، و به او حسی از تعلق و ایمنی می داد.
معماری مدرن در دوران طفولیت خود به ويژگی منطقه ای زیاد توجه نکرد. نیاز به پایه ریزی اصول عام، جداسازی خاصی را از شرایط جنبی اما لازم به وجود آورد، و در نتیجه ساختمان امر بین المللی شد. بدین ترتیب معماری مدرن بر حسب "ارتباط بین المللی" و "فن آوری بین المللی"، "معماری واقعی" می شود. تأکید یک جانبه بر جنبه های عام معماری، ناگزیر فقدان مکان را موجب می شود، مکان باید از هویت، و از این رو از نوعی ویژگی محلی و خاص برخوردار باشد. با توجه به واژه "محلی" بدیهی است که این واژه تنها بر ویژگی های محیط بلافصل دلالت ندارد. در واقع صحبت از "منطقه گرایی جدید" است تا "محلی گرایی" جدید. این امر مستلزم آن است که مکان برای آن که به معنای "مرکز" باشد، همواره باید جهانی را گرد هم آورد که بزرگتر از محیط مجاور خود است. پس نتیجه گرفته می شود که در این روند گردآوری، سطوح مبنای مشخصی وجود دارند، که به واژه های "چشم انداز"، "منطقه" ، "کشور"، و "جهان" اشاره می کنند. برخی از مکان ها طیف کاملی را گردهم می آورند، و برخی دیگر تنها ( یا عمدتاً) سطوح" پایین تر" را. به هر حال، تمام مکان ها باید پایین ترین سطوح محیط معین را مستقیماً در بر داشته باشند. به بیان دیگر، تمام مکان ها باید در "اینجا"ی متعین ریشه داشته یا آن را مجسم سازند. مسئله منطقه گرایی جدید این است که امروزه این تجسم چگونه می تواند روی دهد. فقط تا حدی می توان خاطر نشان کرد که این مسئله مستلزم کنار آمدن با حال و هواست، و باید آن را با فضا و فرم درک کرد. این مسئله، آشکارا تجسم تصویر جدیدی از فضا را نیز در بر می گیرد.
بر گرفته از سلسه مقاله های ریشه های معماری مدرن – شماره 7
کریستیان نوربرگ – شولتز
ترجمه : محمد رضا جودت
« و من در قیس می بودم پیش از آنکه بزاده باشم از مادر در اضطراب غرش طیاره های جنگی، در میانماه مرداد یکهزار و سیصد و نوزده، و بر آمده باشم از زمین ، از خاک در دهکی برکنار کویر نمک، تاخته بر عقل و از آن بر گذشته به سودای هیچ،پایانه.... بادی به مشت یا به حاصل خاکستر، با خیالات قیس در سر مگر باز توانم آفرید او را در کلمه، کلمه، کلمات... اگر در کلمات بگنجد که نخوا گنجید و یقین بدان دارم که او فزون از کلمات است، در اسارت کلمات و در اسارت شعر.......»
10 مرداد تولد محمود دولت آبادی یه. من از اون دسته افرادم که دولت آبادی رو شایسته گرفتن جایزه نوبل می دونم. چون داستان هاش و به خصوص شاهکارش کلیدر جنبه های تاریخی زندگی مردم من رو در برشی از زندگی یک قوم در خراسان نشون می ده. داستان های دولت ابادی ادبیات محض نیست. به طرز جالبی با اجتماع و تاریخ پیچیده شده. تاریخی است که قصه گو با زبان محکم فارسی با مایه های محلی و کلمات خراسانی اون رو روایت می کنه. علاقه من به فولکلور و اهمیت دادنم به زندگی اقوام شاید با داستان های دولت آبادی حالت آگاهانه گرفت. در هر صورت مدتها در شخصیت های داستان های دولت آبادی زندگی کردم. نگاهم رو لابه لای اونها پیچوندم و این شخصیتها تأثیری ژرف بر نگاه من به زندگی داشتند. این داستانها اگر چه با نسل ما تفاوت های دیدگاهی دارند ، اما بسیار جذاب و رشد دهنده بودند. همیشه و همه جا دولت آبادی رو به عنوان شاهدی گواه می گیرم که نویسنده می تونه متعهد بمونه و دنباله رو نباشه!
ناگفته نمونه کتاب « ما نیز مردمی هستیم» که حاصل گفتگوی چهل تن و فریدون فریاد با دولت آبادی بوده و کلیدر و سایر آثار او رو نقد می کنه تأثیر بسیار خوبی بر فهم و نگاه آگاهانه به کارهای این نویسنده داشته و داره!
این هم چند عکس
برای تو می نویسم قیس! برای تو که نخواستم بیایی و آمدی. تو که به جای نامت همیشه علامت سؤالی خواهم گذاشت. برای تو می نویسم . منم نیلوفر، مهتاب، ناتانائییل. همان مهتاب پیش از خیانت. همان که یازده هزار گلداغ بر دلت گذاشت و 11 هزار زخم بر تنت نشاند. اما پیش پیش می نویسم. پیش از خیانت. پیش از یازده سال. در دومین ماه و یازدهمین روز از سال صفر. وقتی هیچ خورشیدی برایمان طلوع نکرده. وقتی همدیگر را ندیدیم. برای تو می نویسم قیس. شاعر افسرده که تمام روز ابری را در خیابان منتظر آصف خواهی ماند.
من نیلوفرم . پیش از خیانت، هنگامی که دست های کوچکم هنوز دنبال امنیت می گشت. کاش نمی آمدی. کاش نمی آمدم. برای تو می نویسم پیش از اینکه پیر شوی. هنوز بیست و دو ساله ام. از همین حالا به خیانت فکر می کنم. به دست های خسته ای که خیانت می کنند. به بازی دادن تو. به خنجری که می دهی تا برایت بسازند و در ذهنت هزار بار مرا قطعه قطعه می کنی. رسم عجیبی دارد این روزگار. هرگز خودم را خائن ندیده بودم تا به این حد. لعنت به عشقی که تو داری و مرا اینچنین مطیع می کند.اما داستان باید ادامه یابد به هر حال......
کاش دیگر نبینمت تا یازده سال بعد خیانت من نفرت، نفرت، نفرت را به تو ندهد. کاش نبینمت.کاش تمام شوی. رمان را باید بست. رمان را می بندم. کلید برق را می زنم و اتاق در تاریکی به صدای باران گوش می دهد.
تمام
با اجازه دولت آبادی. و با استفاده از سلوکش
